سلام دوستان عزیز پس از مدتها تنهایی دوباره به سراغتان آمدم شاید تنهاییم را با حضور گرمتان فراموش کنم . این روزها سرم خیلی خیلی شلوغ که نه بیداد است وگرنه به یادتان همیشه نمی توانم نباشم . این روزها بیشتر نمایشنامه و فیلمنامه می نویسم و به شدت درگیر تئاتر و فیلمم ولی یکی از داستانهای قدیمی ام را برایتان میگذارم و امیدوارم با نظراتتون من را یاری کنید .
یکی از ساده ترین داستانهام رو تقدیمتون می کنم چون بقیه طولانی بود .
دختر کوه 
یهو دلم ریخت انگار تازه اولین روزی بود که ندا را می دیدم . درست دیروز بود ساعت ۲۹:۷۵ که ساعت سه بار زد که یعنی خیلی دیر شده و هواپیما داشت پرواز می کرد که من با ندا نشستم و یک قهوه خوردیم و ندا برایم طبق معمول فال گرفت . چه آتشی به پا شده بود درست کنار کوه و آن دختر مو بلند روی کوه ایشتاده بود و باد موهایش را در هوا به رقص در می آورد من کنار آتش تازه گرم شده بودم که آتش به رنگ قهوه ای یا شاید سیاه تبدیل شد من توی نور ماه رنگها را خوب تشخیص نمی دهم اما بگیریم قهوه ای چون رنگ قهوه ای را خیلی دوست دارم مخصوصا لباسهای قهوه ای و مخصوصا تن ندا .
آتش با اینکه تغییر رنگ داده بود اما هنوز گرمم می کرد و آن دختر انگار بالای کوه خشکش زده بود و اصلا میل نداشت پایین بیاید شاید هم من باید بالا می رفتم . باران نم نمی شروع به باریدن گرفت و کم کم شدت گرفت موهای دختر می بارید و کم کم داشت زندگی مرا سیاه می کرد و جالب اینجا بود که آتش هم خاموش نمی شد یکباره انگار تازه اولین باری است که کنار آن کوه ایستاده ام ترس تمام وجودم را گرفت همه چیز از حرکت ایستاده بود به غیر از موهای دختر همه چیز به یک رنگ بود قهوه ای به غیر از موهای دختر که سیاه بود . می خواستم داد بزنم می خواستم فرار کنم اما انگار یک چیزی از درون مانعم می شد و من بی حرکت ایستاده بودم موهای دختر جلوی چشمم را سیاه کرده بود احساس می کردم سیاهی تمام زندگی ام را فرا گرفته . باران می آمد من این را با تک تک سلولهای بدنم حس می کردم خیس شده بودم خیس خیس و بعد که باد ملایمی شروع به وزیدن کرد احساس سرمای عجیبی می کردم و قدرت هیچ چیز را نداشتم .
باد شعله های قهوه ای و بارور آتش را تکان می داد و من همین طور بی حرکت ایستاده بودم و باران همه جا را خیس کرده بود به غیر از دختر انگار روی سر دختر خورشید طلوع کرده بود چون موهای دختر خشک خشک همچنان در باد تکان می خورد . در هیاهوی باد صدا های عجیبی می شنیدم و همین ترسم را بیشتر می کرد در بین هیاهو و صداهای عجیب و غریب صدایی نامفهوم مرا صدا می زد صدایی که اصلا برایم آشنا نبود و عجیب تر این بود که با لحن سوالی اسمم را صدا می زد و می گفت : امید ؟
من توجهی نکردم صدا نزدیک تر شد اما هیچ کس را در آن اطراف نمی دیدم و همین مرا بیشتر می ترساند دختر همچنان موهایش را به سمتم می فرستاد و احساس می کردم جز سیاهی هیچ چیز دیگری نمی بینم بیشتر دقت کردم که صاحب صدا را پیدا کنم اما این دقت بیشتر فقط باعث شد که بفهمم موهای دختر قهوه ای است و از صاحب صدا هیچ اثری پیدا نکردم . هر چه بیشتر زمان می گذشت بیشتر احساس درماندگی می کردم به ساعتم نگاه کردم ساعت ۳۵:۹۹ بود یعنی آخر زمان یک دقیقه دیگر دنیا نابود می شد و من برای نابودی ام ثانیه شماری می کردم . چقدر دلم برای ندا تنگ شده بود که با آن لباس قهوه ای و کفشهای پاشنه بلندش جلویم برقصد ولی دیگر فایده ای نداشت ۹۸-۹۹-۱۰۰ تمام .
فال گرفتن ندا تمام شد قهوه را روی میز گذاشت و با هم چند دقیقه راجع به فال صحبت کردیم و از کافی شاپ خارج شدیم هوای مطبوعی بود یک هوای پائیزی دلچسب برگها منتظر بودند که زیر پاهای ما خرد شوند . ندا سوار هواپیما شد و من به خانه رفتم و همینکه کلید را داخل قفل چرخاندم باران شروع شد .
۳۱/۵/۱۳۸۵ شنتیا کوئین
|
+| نوشته شده توسط
شنتیا کوئین در شنبه پانزدهم اردیبهشت 1386
|