سپيد
سرم ليز مي خورد و از بين پاهايم روي كلمات روي زمين قلت مي خورد و كلمات در چشمانم رژه مي روند در يكي از سطرها نوشته " مراقب بچه ها باشيد، بچه ها پشت خانه منتظرند."
سرم كه ليز خورده را جمع مي كنم و حركت مي كنم ، تا خانه ي دختر چند قدم بيشتر نمانده است . گامهايي كه با پاي راست مي گذارم هميشه بلندتر از گاهمهايي است كه با پاي چپ مي گذارم و اين هميشه فكر مرا به خود مشغول مي كند .
از دور پيرمردي با ريشها و موهاي سپيد از روي نوشته هاي هدايت مي گذرد و به سمت من مي آيد و بي مقدمه به من مي گويد پيراهن سپيد خيلي برازنده شماست ، مي خندد و رد مي شود ، من به پيراهنم نگاه مي كنم پيراهنم خاكستري است و ترس تمام وجودم را فرا مي گيرد .
سرم دوباره ليز مي خورد و از بين پاهايم روي كلمات قلت مي خورد و اينبار نوشته هاي دوراس در چشمم رژه مي روند و من دوباره سرم را جمع مي كنم و حركت مي كنم ، اينبار گامي كه با پاي چپ بر مي دارم را بلندتر بر مي دارم و بعد گام پاي راستم كوتاه تر و وقتي كه نوبت پاي چپ مي شود انگار روي زمين قفل شده باشد حركت نمي كند ، سرم را بالا مي گيرم دختر پشت پنجره ايستاده به من لبخند مي زند و با موهاي بلند سياهش بازي مي كند من هم به او لبخند مي زنم و با موهاي كوتاه جوگندمي ام بازي مي كنم . پيرمرد باز از نوشته هاي هدايت به سمتم مي آيد اينبار جوانتر شده و ريشهايش از سپيد كامل به جوگندمي تبديل شده باز هم وقتي به من مي رسد مي گويد پيراهن سپيد خيلي برازنده ي شماست .
من صدايش مي كنم ، از او كمك مي خواهم و او فقط مي خندد و رد مي شود . به دختر نگاه مي كنم ديگر نمي خندد و اينبار اخم كرده و سرش را آرام تكان مي دهد . سرم دوباره ليز مي خورد و پاي چپم را مي بيند كه هيچ حركتي نمي كند ، دوباره سرم را جمع مي كنم و پشت سر دختر را مي بينم كه سايه ي تنومندي افتاده ، دختر ديگر نگاهم نمي كند سرش پائين است و انگار هيچ چاره ي ديگري ندارد مي رود و من دوباره پيرمرد را مي بينم كه اينبار از شعرهاي سپهري به سمتم مي آيد باز هم جوانتر شده ولي اينبار بدون اينكه هيچ حرفي بزند مي خندد و از جلوي من رد مي شود .
سرم ليز مي خورد و از بين پاهايم روي زمين قلت مي خورد و مي بيند كه از زير خانه ي دختر رودي از خون جاري شده سرم را جمع مي كنم ، خون به زير پاهايم مي رسد ، پيرمرد بر روي نوشته هاي كامو نشسته مي خندد و من گريه مي كنم و بعد از چند لحظه پاي چپم حركت مي كند ، پايم را از روي زمين بلند مي كنم زيرش را خون و اشك گرفته ، سرم را ليز مي دهم و اين جمله در چشمانم رژه مي رود " دور از دسترس اطفال نگه داشته شود " سرم را جمع مي كنم و ديگر گريه نمي كنم . پيرمرد از روي نوشته هاي كامو بلند مي شود و به سمت من مي آيد اينبار كاملا جوان شده و همچنان مي خندد .
پيراهن سپيدي را كه در دست دارد به من مي دهد ، آن را مي پوشم و پشت سرش به سمت نوشته هاي هدايت حركت مي كنم .
|
+| نوشته شده توسط
شنتیا کوئین در سه شنبه هشتم فروردین 1385
|