یکی از گره های بافته شده ی موهاش را باز کرد و روی تخت با لباس نازک حریر سفیدش نشست.منتظر بود، منتظر باز شدن پنجره که آفتاب روی پوستش بتابد، روی گونه اش بجهد و او را ببوسد.
او را بوسید.
من وارد اتاق شدم، حالم هوای جمعه عصری ابری را داشت که می خواست باران بیاید اما آسمان هم مثل من نمی توانست بر بغضش فائق بیاید و ببارد.
من پایم را از لا ی در داخل بردم، پایم به سنگهای روی زمین برخورد کرد، سنگها با صدای خفه شان به من هشدار میدادند. سنگها در اتاقم چیزهایی را دیدند که خودم هیچ وقت ندیدم، سنگها از آرامش از دست داده اشان دنبال یک خشم،یک فراموشی و عصیان بودند، اما چیزی جز سکوت نسیبشان نشده بود،آنها خسته بودند و من تشنه.
وارد اتاق که شدم بسته ی سیگارمارل بروی قرمزم خودش رو به سمتم کشید، او هم می خواست مرا ِبکشد.
مرا روشن کرد و گیراند، مرا تا ته کشید ودر زیر سیگاری بلوری اتاقم خاموش کرد.
او زیر سیگاری بلوری را برداشت، از آغوش آفتاب خارج شد، یک دستمال کاغذی از روی میز برداشت، زیر سیگاری را که مملو از خاکستر من بود توی سطل زباله ریخت و از اتاق خارج شد. سیگار مارل بروی قرمز سفید شده بود.
اين داستان اولين اتفاقي است كه در لحظه افتاد . خيلي پخته نيست ولي هميشه اولي ها نابند . منتظر اتفاقهاي بعدي باشيد ...
|
+| نوشته شده توسط
شنتیا کوئین در دوشنبه بیست و نهم مهر 1387
|