هر ردپایی به پایم فشار می آورد
که رفتنت همیشگی است
رفتنت رفتار پاهایم را
از گذشتن از سنگفرشها بیشتر دوست دارد
سلام بازم یه داستان قدیمی می خوام بزارم خیلی وقته زیاد چیزی نمی نویسم

تو رو خدا مزاحم نشو 
درشكه با صداي بهم خوردن سنگها زير چرخهايش در زمستان كه اسبهاعرق كرده بودند وارد قبرستان شد. قبرآماده بود و مرده را به مردشور خانه بردند وآنجا خوب شستندش و خوب كفنش كردند . حاج كريم
اين كفن را از مكه براي زنش آورده بود ولي وقتي دخترش مرد آن را براي او استفاده كردند . قبرستان خلوت بود و من هم ترس تمام وجودم را گرفته بود توي قبرستان در هواي گرگ و ميش جمعه عصر .
جنازه را كه توي قبر گذاشتيم حاج كريم با حرص رويش خاك ريخت من هم ريختم چند تا از مردها هم ريختند. مرد گاريچي به سمت درشكه اش رفت اسبها قدرت حركت كردن نداشتند و توي سرماي زمستان بدجوري عرق كرده بودند . گاريچي شلاقش را چند بار توي هوا به صدا در آورد و بر سر اسبها داد كشيد اما انگار اسبها گوششان بدهكار نبود . من پياده به سمت خارج قبرستان رفتم . قبرستان كوچكي بود دست بالا دويست مرده بيشتر نداشت . حاج كريم و زنش سر قبر گريه مي كردند البته حاج كريم سعي مي كرد گريه اش را پنهان كند براي همين دست زنش را گرفت و با زور او را از سر قبر بلند كرد . اصلا نمي خواست آنجا بماند . پيراهن مشكي اش بدجوري خاكي شده بود و بر سر زنش فرياد مي كشيد . درست بيرون قبرستـان يــك تلفن عمومي بود و من از آن زنگ زدم خودش گوشي را برداشت اما جرات نكردم حرف بزنم تلفن را قـطع كردم و شروع كردم در كوچه ها قدم زدن و بـه سمت كوچه شان رفتم حاج كريم وزنش بادوتابچه هاي
ديگرشان به غير ازتهمينه باماشين پژوي نقره اي رنگش رفت و من فهميد م كــه تهمينه در خانـه تنهاست . با حاج كريم سلام و احوالپرسي كردم هواي پائيزي زياد سردي نبود ولي حـاج كريـم پالتوي سيـاهي پوشيده بود با يك پيراهن سفيد. دوباره به سمت همان تلفن عمومي قبلي رفتـم و كارت تلفن را از جيبم در آوردم سيگار پال مالم را به دست چپ دادم و شماره ي خانه ي تهمينه را گرفتم باز هم خودش برداشت خيلي عصباني بود و همين كه گفتم الو گفت“ تو رو خدا مزاحم نشو “. من سيگار از دستم افتاد . تهمينه تلفن را قطع كرده بود من هم قطع كردم ماتم برده بود مردم نگاهم مي كردند در همين حال بودم كه با صداي مرد گاريچي كه بر سر اسبهـا يش فريـاد مي كشيد بــه خودم آمدم گاري از پشتم گذشت و حاج كريم و زنش را ديدم كـه پياده مي رونـد
آنها من را نديدند . وقتي فهميدم تهمينه در قبر تنهاستبه سمت قبرستان رفتم و سر قبرش سير گريه كردم . لباسهاي سياهم بــدجوري خـاكي شده بود .
كاملا شب شده بود كه از سر قبر بلند شدم . صداي سگها كه پارس مي كردند در گـوشم مي پيچيد و من به سمت بيرون قبرستان مي رفتم كه پاي راستم به چيزي گير كرد و با سر روي زمين افتادم .از درد سر و ترس بيهوش شدم و وقتي بهوش آمدم صبح بود و صداي اذان توي قبرستان مي پيچيد برگشتم سر قبر تهمينه قبر خالي بـود تـرسيدم و نشستم كنـار قبر . از جيبم يـك بسته سيگـار زر در آوردم يكي را روشن كردم . يــك پيرمرد كمي آنـطرف تــر داشت قبـر مي كنــد من سيـگـار مي كشيدم و به او نـگاه مي كردم كه يك لحظه نگاههايمان بهم گره خورد چشمهاش كاسه ي خونبود . بدجوري ترسيده بودم مي خواستم فرار كنم اما قدرت بلند شدن نداشتم . ظهر شد هـواي تـابستاني گرمي بود . من با يكپيراهـن آستين كـوتاه باز هم گرمم بود . هنوز
هم قدرت بلندشدن نداشتم كه صداي اذان ظهردر گوشم پيچيد و من هـم آرام كنار قبر خوابم برد . در خواب تهمينه را مي ديدم كه بخاطر “تورو خدا مزاحم نشو ” معذرت خواهي مي كند .
باصداي اذان مغرب از خواب بيدار شدم صداي برخورد سنگها زير چرخهاي درشكه در گوشم پيچيد اسبها در آن هـواي سرد بـدجوري عرق كرده بودند . ساعت جيبي ام را درآوردم ساعت5:30 بود . مرد گاريچي پياده شد حاج كريم و زنش و چند مردديگر جنازه ي تهمينه را از توي كالسكه بيرون آوردندوبه سمت مرده شورخانه بردند من ترسيدم و بـا تمام نيرويي كه داشتم از قبرستان فرار كـردم . قبرستـا ن داخل يك امامزاده واقع شده بـود . قبرستان خلوت بود اما امامزاده مملواز آدم بود . زنهـا بــا چــادر گلدار و مردها بـا پيراهن سفيد و تسبيحهايي كه در دست داشتند كفشهـايـشان را هــم در دست ديگرمي گرفتندو واردصحن مي شدند .
من فرار كردم . جـلوي امـامـزاده مـاشيـن PK مشكي رنگم پارك بود سوارش شدم سرخيابان فرهاد منتظرم بود اوراكه يك تي شرت صورتي با يك شلوار لي آبي پوشيده بـود سوار كــردم.در كافي شاپ با دو تا دخترزيبا قرارداشتيم كه خيلي خوش گذشت اما مقطعي بو.د و زود تمام شد .
بر كه مي گشتم فرهاد رانندگي مي كرد . داشتيم مي آمديم كه من ازپشت دو تا دختر را ديدم و وقتي ازشان جلو زديم به فرهاد گفتم نگه دار گفتم تهمينــــه است . نــگه داشت و من پياده شدم و به سمتش رفتم و وقتي بهش رسيدم . انگار يك قفل بزرگ روي دهانم بستند و كليدش را هم بهم ندادند هيچ حرفي نزدم او هم حرفي نزد انگار اصلا همديگر را نمي شناسيم .
شب تــا ساعت 3 در خيابانها قدم مي زدم موبايلم را خاموش كرده بودم و فقط راه مي رفتم و با خودم مي زدم بعد از مدتها تهمينه را ديده بودم . خوابيدم اما صبح زودتر از هميشه بيدارشدم وازخانه بيرون آمدم محرم بود و در خيابان تعزيه خواني راه انداخته بودند و زنها با چادر سياه و مردها هم بـا پيراهن سياه و تسبيحهايي كه در دست داشتند دورنمايش تعزيه خواني حلقه زده بودند . من بي توجه به تعزيه يك درشكه گرفتم و به بازار رفتم . آنجا حاج كريم را داخل حجله اش ديدم عكس جواني هاش بودبـا يك سبيل بلند و موهاي فر . داخل حجله خرما و حلوا گذاشته بودند و اعلاميــه اش را هــم روي حجله چسبانـده بـودند من هم برايش فاتحه خواندم . مجلس هفتمش فردا بود مسجد محل با قاسم و رستـم رفتيم و وقتـي از مسجد بيرون آمدم تهمينه را ديدم كه او هم از مسجد بيرون مي آمد و بــه سمت سركوچه رفت من هم دنبالش رفتمو هر چه صدايش مي كردم جواب نمي داد ناگهان برگشت و فقط گفت “تو رو خدا مزاحم نشو ” من خشكم زد و او هــم فهميد نـاراحت شدم گفت چند دقيقه بيشتر وقت ندارم زود حرفاتو بزن . سوار ماشين PK من شديمو ده دقيقه با هم بوديم و حــرف زديم قرار شد فكر كند و جواب بدهد . انگار بخاطرمرگ پدرش اصلاناراحت نبودچون مي خنديدهمان خنده هايي كه وقتي مي خنديد روي گونه هايش چال مي افتاد . تهمينه سر كوچه شان پياده شد .
دو روز گذشت در اين مدت ازخانه بيرون نيامدم موبايلم راهم خاموش كرده بودم تابلاخره وقتش رسيد و تهمينه زنگ زد و گفت “نه ” و وقتي خواستم دليلش رابپرسم گفت “ توروخدا مزاحم نشو ”. ساعت 5بعدازظهر بود هواي پائيزي سردي بود از خانه بيرون آمدم و در خيابان قدم مي زدم كه ناگهان تهمينه را با فرهاد ديدم آنها من را نديدند . مي خنديدندومي رفتندومن احساس مي كردم قوز كرده ام كنار خيابان روي زمين نشستم . اصلا نفهميدم چقدرآنجابودم تاباصداي رستم پريدم. رستم من را با خودش برد سر چاهي كه داشت مي كند او مقني بودوبه كارش هم خيلي وارد بود.
فرداي آن روز با ماشين PK ام داشتم توي خيابان مي چرخيدم كه باز تهمينه را ديدم اينباربايك پسر غريبه . چيزي نمانده بود تصادف كنم اما زود خودم را جمع و جور كردم .چند وقتي گذشت ومن از تهمينه خبري نداشتم تا اينكه يك روز رستم گفت حاج كريم از كارهاي تهمينه باخبر شده و از ديروز كسي تهمينه را نديده . نگران شدم اما خيلي زود فراموش كردم .به سمت امامزاده رفتم خيلي خلوت بود و من مي ترسيدم داخل بروم عصر شده بود و مي خــواستم سر قبر پدر و مادر فرهاد بروم كه توي قبرستان صداي بهم خوردن سنگها زير چرخهاي درشكه بـه گوشم رسيد . نگاه كردم حاج كريم روي بدنه ي درشكه نشسته بود . يك قبر آماده ديدم كه
حدس زدم بايد مال تهمينه باشد . حـاج كريم جنازه ي تهمينه را از درشكه بيرون آورد و آن را به سمت مرده شور خانه بـــرد . ساعت 5:30 بود صداي اذان در قبرستان پيچيد . اسبهادرآن سرماي زمستان بدجوري عرق كرده بودند من سريع رفتم و داخل قبر آماده خوابيدم . چند دقيقه اي بيشتر طول نكشيــد كه جنازه ي تهمينه را با كفن روي من گذاشتند ديگر توان گفتن “ تو رو خدا مزاحم نشو ” را نداشت . حاج كريم با حرص روي ما خاك مي ريخت . بعد هم چند دقيقه اي نشست سر قبر گريه كرد و بعد به زور دست زنش را گرفت و از سر قبر بلند كرد و با خود برد .
فرداي آن روز قبر خالي بود و من و تهمينه تا صبح توي تخت خواب دونفره ي اتــــاقــم عشقبازي مي كرديم .
شنتیا کوئین ۳۱ / ۴ / ۱۳۸۵
|
+| نوشته شده توسط
شنتیا کوئین در جمعه چهاردهم دی 1386
|