تبليغاتX
داستاکوفسکی
 کسی درونم جیغ می زند
سلام دوستان این روزا اصلا حالم خوب نیست وقتی می فهمی مزاحمی بالکل یادت می ره که تو کدوم کوچه بود یا تو کدوم خاطره اون گم شد نمیدونم مثل یه حجم شدم که داره توی یه فضای دو بعدی زندگی می کنی و تمام زندگی ات توی یه فنجون قهوه ی تلخ گیر کرده که کلی شکر توش ریختن ولی هنوزم تلخه و وقتی بیشتر فکر می کنی می بینی اون قهوه همون چشمایی که دیوونت می کنه بهر حال من مزاحمی ام که توی یه فنجون قهوه خلاصه می شم بگذریم ۴ تا داستان دارم یه تریلوژی راجع به خدا و یه تک داستان دیگه که الان اون تک داستان رو می ذارم ...

روز زن رو به همه ی زنهای دنیا تبریک میگم به مادر خودم به فال قهوه ام و به تمام دوستای خانمم و ...

                                  پاکت سیگار در حاشیه ی خیابان 

مرد توی ایستگاه نشسته بود روی چمدانش به شکل نیمکتهای کنار ساحل شنی راه می رفت به سمت دریا و در چشمهای آبی دریا که شکل لنزهای درجه ی یک بود غرق می شد . قطار مدت زیادی بود منتظر مرد در راه مانده بود و هنوز به ایستگاه نرسیده بود که مرد وارد اتاق دریا شد و چمدان شنی اش را روی زمین گذاشت و پالتوی بلند سیاهش خودش را از مرد دور کرد انگار پالتو می دانست که مرد قرار است غرق شود پاکت سیگار با دودهای حلقه شده ی المپیک از جیب مرد به سمت دریا می رفت . دریا آرام ولی پر خروش بود که مرد آتش زد و نفت ریخت در بخاری گوشه ی اتاق تا بسوزد سیگارش و چشمان دریا وای دریا اصلا لنز نبود و اتاقش اصلا متمول نبود و نگاه می کرد به جیب پالتو و پالتو با خشم جیبهایش را که پر از خالی ترین اسکناسهای ممکن بودند را به دریا نشان می داد .                            سرو سرش را داخل اتاق کرد مرد هنوز ایستگاه قطار و چمدان را فراموش کرده بود و قطار خیلی وقت بود که نرسیده بود و جمعیتی انبوه به مرد و دریا و سرو که حالا گردنش کاملا توی اتاق بود نگاه می کردند و دریا بی ریا روی شنها دراز کشید و مرد چمدانش را نیمکت قرار داده بود که پر از شن می شد و خشمگین مرد را تحمل می کرد . پاکت سیگار دیگر تحمل نداشت یک نخ از لایت ترین هایش را روشن کرد و به سمت مرد فرستاد مرد کبریت زد تا خانه ی خیابان را در چشمهای آبی دریا نگاه کند سرو می خواست از مرد جلو بزند و مرد با لباسهای خسته اش اصلا حوصله ی مسابقه را نداشت ولی سرو آتش گرفت و انگار زیادی ادعا کرده بود چون سوخت و دود تمام دریا را گرفت دریا سیاه شد و دیگر مرد خانه ی خیابان را در چشمهایش ندید . صدای اس ام اس موبایل مرد بلند شد موبایل به سمت مرد آمد اما انگار اصلا دوست نداشت در دست مرد قرار بگیرد اما با ترس و لرزیدن فراوان در دست مرد قرار گرفت مرد لرزید دریا ترسید و سرو از خوابی که برای مرد دیده بود پرید .                                                                 اس ام اس مرد می گفت که قطار به ایستگاه دور است لطفا عجله کنید مرد خوابید پالتو عصبانی بود عجله داشت حالا نه برای رفتن بلکه برای رفتن و دریا خیس عرق می شد و عرقهایش شر شر به سمت آسمان می رفت و آسمان شر شر مرد را زیر دوش آب تامین می کرد . خانه ی خیابان آتش گرفت دریا ترسید مرد دلداری اش داد و پالتو از خشم در اتاق راه می رفت . پاکت سیگار اینبار سنگین ترین نخش را بست به مرد که کنترلش کند اما مرد توی قطار بود و صدای جیغ مسافرها نمی گذاشت صدای سرو را بشنود که می گفت دریا موجهای بلندی را حواله ی شنها می کند و شنها از اینکه زیر دریا خوابیده اند عصبانی اند قطار هنوز به ایستگاه نرسیده بود و یکدفعه در چمدان باز شد . چمدان خسته بود پر از شن از همانهایی که زیر دریا خوابیده بودند . دریا توی بغل پالتو آهسته می رقصید و مرد همدم سرو شده بود و هر دو از صداهای جالبی که توی موبایل مرد بود می خندیدند و اینبار اس ام اس می گفت که خانه خیابان کمی آنطرف تر از دریا خانه کرایه کرده و مرد آن خانه را می خواست .                                     معامله که جوش خورد مرد از دریا سیلی محکمی خورد و دریا روی شنها بی ریا می رقصید قطار سوت می کشید و چمدان کمی از ماتیک سفید دریا را درون خودش جا داد و هر چه قدر مرد اصرار می کرد باز نمی شد . پاکت سیگار چیزی برای فرستادن نداشت که مرد کبریت زد تا سرو را به آتش بکشد . دریا عصبانی شد و با یک جزر طولانی از مرد و همه ی وسایل دور شد سرو آتش نمی گرفت ولی در عوض خانه ی جدید خیابان بدجوری توی ذوق می زد انگار یک شکلات را تا نصفه نخوری ولی گاز زده شد مطمئنا کار پالتو بود چون پالتو تنها کسی بود که در دریا غرق شد و مرد در ایستگاه روی نیمکتی نشسته بود قطار همینکه دور شد چمدان مرد متلاشی شد که داخلش پر از سیگارهای لایتی بود که نصفه کشیده شده اند و روی فیلترش ماتیک قرمز یک زن مشخص بود یک زن .

 

                                                                                                                    ۸۵/۴/۱۷      

|+| نوشته شده توسط شنتیا کوئین در جمعه سی ام تیر 1385  |
 
 
بالا