تبليغاتX
داستاکوفسکی
 اتفاق هميشه در لحظه مي افتد 1
یکی از گره های بافته شده ی موهاش را باز کرد و روی تخت با لباس نازک حریر سفیدش نشست.منتظر بود، منتظر باز شدن پنجره که آفتاب روی پوستش بتابد، روی گونه اش بجهد و او را ببوسد.

او را بوسید.

من وارد اتاق شدم، حالم هوای جمعه عصری ابری را داشت که می خواست باران بیاید اما آسمان هم مثل من نمی توانست بر بغضش فائق بیاید و ببارد.

من پایم را از لا ی در داخل بردم، پایم به سنگهای روی زمین برخورد کرد، سنگها با صدای خفه شان به من هشدار میدادند. سنگها در اتاقم چیزهایی را دیدند که خودم هیچ وقت ندیدم، سنگها از آرامش از دست داده اشان دنبال یک خشم،یک فراموشی و عصیان بودند، اما چیزی جز سکوت نسیبشان نشده بود،آنها خسته بودند و من تشنه.

             وارد اتاق که شدم بسته ی سیگارمارل بروی قرمزم خودش رو به سمتم کشید، او هم می خواست مرا ِبکشد.

مرا روشن کرد و گیراند، مرا تا ته کشید ودر زیر سیگاری بلوری اتاقم خاموش کرد.

او زیر سیگاری بلوری را برداشت، از آغوش آفتاب خارج شد، یک دستمال کاغذی از روی میز برداشت، زیر سیگاری را که مملو از خاکستر من بود توی سطل زباله ریخت و از اتاق خارج شد. سیگار مارل بروی قرمز سفید شده بود.

 

اين داستان اولين اتفاقي است كه در لحظه افتاد . خيلي پخته نيست ولي هميشه اولي ها نابند . منتظر اتفاقهاي بعدي باشيد ...

|+| نوشته شده توسط شنتیا کوئین در دوشنبه بیست و نهم مهر 1387  |
 دست نوشته های اتفاقی خط خورده
ما همه اتفاقهایی هستیم که در یک لحظه اتفاق افتاده و هیچ ضمانتی و آینده ای نداشتیم . در لحظه زندگی کردیم در لحظه عاشق شدیم و در لحظه هم خواهیم مرد .

سری جدید کارهای من اتفاقهایی است که از لحظات سر خورده و مرا رقم زده در این کارهای جدید اجازه دادم داستانها مرا بنویسند بدون طرح از پیش تعیین شده و ویرایش نهایی .

شما هم در لحظه از رویشان سربخورید تا اتفاقی در لحظه ای کوتاه ما شویم

 

|+| نوشته شده توسط شنتیا کوئین در چهارشنبه هجدهم اردیبهشت 1387  |
 پنجره ها پرنده می خواهند
هر ردپایی به پایم فشار می آورد

                       که رفتنت همیشگی است

رفتنت رفتار پاهایم را

از گذشتن از سنگفرشها                    بیشتر دوست دارد

سلام بازم یه داستان قدیمی می خوام بزارم خیلی وقته زیاد چیزی نمی نویسم

ئذد

                                  تو رو خدا مزاحم نشو  

درشكه با صداي بهم خوردن سنگها زير چرخهايش در زمستان كه اسبهاعرق كرده بودند وارد قبرستان شد.  قبرآماده بود و مرده را به مردشور خانه بردند وآنجا خوب شستندش و خوب كفنش كردند . حاج كريم

اين كفن را از مكه براي زنش آورده بود ولي وقتي دخترش مرد آن را براي او استفاده كردند . قبرستان خلوت بود و من هم ترس تمام وجودم را گرفته بود توي قبرستان در هواي گرگ و ميش جمعه عصر .

جنازه را كه توي قبر گذاشتيم حاج كريم با حرص رويش خاك ريخت من هم ريختم چند تا از مردها هم ريختند. مرد گاريچي به سمت درشكه اش رفت اسبها قدرت حركت كردن نداشتند و توي سرماي زمستان بدجوري عرق كرده بودند . گاريچي شلاقش را چند بار توي هوا به صدا در آورد و بر سر اسبها داد كشيد اما انگار اسبها گوششان بدهكار نبود . من پياده به سمت خارج  قبرستان رفتم  . قبرستان كوچكي بود دست بالا دويست مرده بيشتر نداشت . حاج كريم و زنش سر قبر گريه مي كردند البته حاج كريم سعي مي كرد گريه اش را پنهان كند براي همين دست زنش را گرفت و با زور او را از سر قبر بلند كرد . اصلا نمي خواست آنجا بماند . پيراهن مشكي اش بدجوري خاكي شده بود و بر سر  زنش فرياد مي كشيد .  درست بيرون قبرستـان يــك تلفن عمومي  بود و من از آن زنگ زدم خودش گوشي را برداشت اما جرات نكردم حرف بزنم تلفن را قـطع كردم و شروع كردم در كوچه ها قدم زدن و بـه سمت كوچه شان رفتم حاج كريم وزنش بادوتابچه هاي

ديگرشان به غير ازتهمينه باماشين پژوي نقره اي رنگش رفت و من فهميد م كــه تهمينه در خانـه تنهاست . با حاج كريم سلام و احوالپرسي كردم هواي پائيزي زياد سردي نبود ولي حـاج كريـم پالتوي سيـاهي پوشيده بود با يك پيراهن سفيد. دوباره به سمت همان تلفن عمومي قبلي رفتـم و كارت تلفن را از جيبم در آوردم سيگار پال مالم را به دست چپ دادم و شماره ي خانه ي تهمينه را گرفتم باز هم خودش برداشت خيلي عصباني بود و همين كه گفتم الو گفت“ تو رو خدا مزاحم نشو “. من سيگار از دستم افتاد . تهمينه تلفن را قطع كرده بود من هم قطع كردم ماتم برده بود مردم نگاهم مي كردند در همين حال بودم كه با صداي مرد گاريچي كه بر سر اسبهـا يش فريـاد مي كشيد بــه خودم آمدم گاري از پشتم گذشت و حاج كريم و زنش را ديدم كـه پياده مي رونـد

آنها من را نديدند . وقتي فهميدم تهمينه در قبر تنهاستبه سمت قبرستان رفتم و سر قبرش سير گريه كردم . لباسهاي سياهم بــدجوري خـاكي شده بود .  

    كاملا شب شده بود كه از سر قبر بلند شدم . صداي سگها كه  پارس مي كردند در گـوشم مي پيچيد و من به سمت بيرون قبرستان مي رفتم كه پاي راستم به چيزي گير كرد و با سر روي زمين افتادم .از درد سر و ترس بيهوش شدم و وقتي بهوش آمدم صبح بود و صداي اذان توي قبرستان مي پيچيد برگشتم سر قبر تهمينه قبر خالي بـود تـرسيدم  و نشستم كنـار قبر . از جيبم يـك بسته سيگـار زر در آوردم يكي را روشن كردم . يــك پيرمرد كمي آنـطرف تــر داشت قبـر مي كنــد من سيـگـار مي كشيدم و به او نـگاه مي كردم كه يك لحظه نگاههايمان بهم گره خورد چشمهاش كاسه ي خونبود . بدجوري ترسيده بودم مي خواستم فرار كنم اما قدرت بلند شدن نداشتم . ظهر شد هـواي تـابستاني گرمي بود . من با يكپيراهـن آستين كـوتاه باز هم گرمم بود . هنوز

هم قدرت بلندشدن نداشتم كه صداي اذان ظهردر گوشم پيچيد و من هـم آرام كنار قبر خوابم برد . در خواب تهمينه را مي ديدم كه بخاطر “تورو خدا مزاحم نشو ” معذرت خواهي مي كند .

باصداي اذان مغرب از خواب بيدار شدم صداي برخورد سنگها زير چرخهاي درشكه در گوشم پيچيد اسبها در آن هـواي سرد بـدجوري عرق كرده بودند . ساعت جيبي ام را درآوردم ساعت5:30 بود . مرد گاريچي پياده شد حاج كريم و زنش و چند مردديگر جنازه ي تهمينه را از توي كالسكه بيرون آوردندوبه سمت مرده شورخانه بردند من ترسيدم و بـا تمام نيرويي كه داشتم  از قبرستان فرار كـردم . قبرستـا ن داخل يك  امامزاده واقع  شده بـود . قبرستان خلوت بود اما امامزاده مملواز آدم بود . زنهـا بــا چــادر گلدار و مردها بـا پيراهن سفيد و تسبيحهايي كه در دست داشتند كفشهـايـشان را هــم در دست ديگرمي گرفتندو واردصحن مي شدند .

من فرار كردم . جـلوي امـامـزاده مـاشيـن PK مشكي رنگم پارك بود سوارش شدم سرخيابان فرهاد منتظرم بود اوراكه يك تي شرت صورتي با يك شلوار لي آبي پوشيده  بـود سوار كــردم.در كافي شاپ با دو تا دخترزيبا قرارداشتيم كه خيلي خوش گذشت اما مقطعي بو.د و زود تمام شد .  

  بر كه مي گشتم فرهاد رانندگي مي كرد . داشتيم مي آمديم كه من ازپشت دو تا دختر را ديدم و وقتي ازشان جلو زديم به فرهاد گفتم نگه دار گفتم تهمينــــه است . نــگه داشت و من پياده شدم و به سمتش رفتم و وقتي بهش رسيدم . انگار يك قفل بزرگ روي دهانم بستند و كليدش را هم بهم ندادند هيچ حرفي نزدم او هم حرفي نزد انگار اصلا همديگر را نمي شناسيم .

  شب تــا ساعت 3 در خيابانها قدم مي زدم موبايلم را خاموش كرده بودم و فقط راه مي رفتم و با خودم       مي زدم بعد از مدتها تهمينه را ديده بودم . خوابيدم اما صبح زودتر از هميشه بيدارشدم وازخانه بيرون آمدم محرم بود و در خيابان تعزيه خواني راه انداخته بودند و زنها با چادر سياه و مردها هم بـا پيراهن سياه و تسبيحهايي كه در دست داشتند دورنمايش تعزيه خواني حلقه زده بودند . من بي توجه به تعزيه يك درشكه گرفتم و به بازار رفتم . آنجا حاج كريم را داخل حجله اش ديدم عكس جواني هاش بودبـا يك سبيل بلند و موهاي فر . داخل حجله خرما و حلوا گذاشته بودند و اعلاميــه اش را هــم روي حجله چسبانـده بـودند من هم برايش فاتحه خواندم . مجلس هفتمش فردا بود مسجد محل با قاسم و رستـم رفتيم و وقتـي از مسجد بيرون آمدم تهمينه را ديدم كه او هم از مسجد بيرون مي آمد و بــه سمت سركوچه رفت من هم دنبالش رفتمو هر چه صدايش مي كردم جواب نمي داد ناگهان برگشت و فقط گفت “تو رو خدا مزاحم نشو ” من خشكم زد و او هــم فهميد نـاراحت شدم گفت چند دقيقه بيشتر وقت ندارم زود حرفاتو بزن . سوار ماشين PK من شديمو ده دقيقه با هم بوديم و حــرف زديم قرار شد فكر كند و جواب بدهد . انگار بخاطرمرگ پدرش اصلاناراحت نبودچون مي خنديدهمان خنده هايي كه وقتي مي خنديد روي گونه هايش چال مي افتاد . تهمينه سر كوچه شان پياده شد .

دو روز گذشت در اين مدت ازخانه  بيرون نيامدم موبايلم راهم خاموش كرده بودم تابلاخره وقتش رسيد و تهمينه زنگ زد و گفت “نه ” و وقتي خواستم دليلش رابپرسم گفت “ توروخدا مزاحم نشو ”. ساعت 5بعدازظهر بود هواي پائيزي سردي بود از خانه بيرون آمدم و در خيابان قدم مي زدم كه ناگهان تهمينه را با فرهاد ديدم آنها من را نديدند . مي خنديدندومي رفتندومن احساس مي كردم قوز كرده ام كنار خيابان روي زمين نشستم . اصلا نفهميدم چقدرآنجابودم تاباصداي رستم پريدم. رستم من را با خودش برد سر چاهي كه داشت مي كند او مقني بودوبه كارش هم خيلي وارد بود.

   فرداي آن روز با ماشين PK ام داشتم توي خيابان مي چرخيدم كه باز تهمينه را ديدم اينباربايك پسر غريبه . چيزي نمانده بود تصادف كنم اما زود خودم را جمع و جور كردم .چند وقتي گذشت ومن از تهمينه خبري نداشتم تا اينكه يك روز رستم گفت حاج كريم از كارهاي تهمينه باخبر شده و از ديروز كسي تهمينه را نديده . نگران شدم اما خيلي زود فراموش كردم .به سمت امامزاده رفتم خيلي خلوت بود و من مي ترسيدم داخل بروم عصر شده بود و مي خــواستم سر قبر پدر و مادر فرهاد بروم كه توي قبرستان صداي بهم خوردن سنگها زير چرخهاي درشكه بـه گوشم رسيد . نگاه كردم حاج كريم روي بدنه ي درشكه نشسته بود . يك قبر آماده ديدم كه

حدس زدم بايد مال تهمينه باشد . حـاج كريم جنازه ي تهمينه را از درشكه بيرون آورد و آن را به سمت مرده شور خانه بـــرد . ساعت 5:30 بود صداي اذان در قبرستان پيچيد . اسبهادرآن سرماي زمستان بدجوري عرق كرده بودند من سريع رفتم و داخل قبر آماده خوابيدم . چند دقيقه اي بيشتر طول نكشيــد كه جنازه ي تهمينه را با كفن روي من گذاشتند ديگر توان گفتن “ تو رو خدا مزاحم نشو ”  را نداشت . حاج كريم با حرص روي ما خاك مي ريخت . بعد هم چند دقيقه اي نشست سر قبر گريه كرد و بعد به زور دست زنش را گرفت و از سر قبر بلند كرد و با خود برد .

   فرداي آن روز قبر خالي بود و من و تهمينه تا صبح توي تخت خواب دونفره ي اتــــاقــم عشقبازي مي كرديم .  

                                                       شنتیا کوئین ۳۱ / ۴ / ۱۳۸۵ 

 

|+| نوشته شده توسط شنتیا کوئین در جمعه چهاردهم دی 1386  |
 امشب در هوای گرگها میش ها می خوانند
سلام دوستان عزیز پس از مدتها تنهایی دوباره به سراغتان آمدم شاید تنهاییم را با حضور گرمتان فراموش کنم . این روزها سرم خیلی خیلی شلوغ که نه بیداد است وگرنه به یادتان همیشه نمی توانم نباشم . این روزها بیشتر نمایشنامه و فیلمنامه می نویسم و به شدت درگیر تئاتر و فیلمم ولی یکی از داستانهای قدیمی ام را برایتان میگذارم و امیدوارم با نظراتتون من را یاری کنید .

یکی از ساده ترین داستانهام رو تقدیمتون می کنم چون بقیه طولانی بود .

                                              دختر کوه

یهو دلم ریخت انگار تازه اولین روزی بود که ندا را می دیدم . درست دیروز بود ساعت ۲۹:۷۵ که ساعت سه بار زد که یعنی خیلی دیر شده و هواپیما داشت پرواز می کرد که من با ندا نشستم و یک قهوه خوردیم و ندا برایم طبق معمول فال گرفت . چه آتشی به پا شده بود درست کنار کوه و آن دختر مو بلند روی کوه ایشتاده بود و باد موهایش را در هوا به رقص در می آورد من کنار آتش تازه گرم شده بودم که آتش به رنگ قهوه ای یا شاید سیاه تبدیل شد من توی نور ماه رنگها را خوب تشخیص نمی دهم اما بگیریم قهوه ای چون رنگ قهوه ای را خیلی دوست دارم مخصوصا لباسهای قهوه ای و مخصوصا تن ندا .

آتش با اینکه تغییر رنگ داده بود اما هنوز گرمم می کرد و آن دختر انگار بالای کوه خشکش زده بود و اصلا میل نداشت پایین بیاید شاید هم من باید بالا می رفتم . باران نم نمی شروع به باریدن گرفت و کم کم شدت گرفت موهای دختر می بارید و کم کم داشت زندگی مرا سیاه می کرد و جالب اینجا بود که آتش هم خاموش نمی شد یکباره انگار تازه اولین باری است که کنار آن کوه ایستاده ام ترس تمام وجودم را گرفت همه چیز از حرکت ایستاده بود به غیر از موهای دختر همه چیز به یک رنگ بود قهوه ای به غیر از موهای دختر که سیاه بود . می خواستم داد بزنم می خواستم فرار کنم اما انگار یک چیزی از درون مانعم می شد و من بی حرکت ایستاده بودم موهای دختر جلوی چشمم را سیاه کرده بود احساس می کردم سیاهی تمام زندگی ام را فرا گرفته . باران می آمد من این را با تک تک سلولهای بدنم حس می کردم خیس شده بودم خیس خیس و بعد که باد ملایمی شروع به وزیدن کرد احساس سرمای عجیبی       می کردم و قدرت هیچ چیز را نداشتم .

باد شعله های قهوه ای و بارور آتش را تکان می داد و من همین طور بی حرکت ایستاده بودم و باران همه جا را خیس کرده بود به غیر از دختر انگار روی سر دختر خورشید طلوع کرده بود چون موهای دختر خشک خشک همچنان در باد تکان می خورد . در هیاهوی باد صدا های عجیبی می شنیدم و همین ترسم را بیشتر می کرد در بین هیاهو و صداهای عجیب و غریب صدایی نامفهوم مرا صدا می زد صدایی که اصلا برایم آشنا نبود و عجیب تر این بود که با لحن سوالی اسمم را صدا می زد و می گفت : امید ؟

من توجهی نکردم صدا نزدیک تر شد اما هیچ کس را در آن اطراف نمی دیدم و همین مرا بیشتر می ترساند دختر همچنان موهایش را به سمتم  می فرستاد و احساس می کردم جز سیاهی هیچ چیز دیگری نمی بینم بیشتر دقت کردم که صاحب صدا را پیدا کنم اما این دقت بیشتر فقط باعث شد که بفهمم موهای دختر قهوه ای است و از صاحب صدا هیچ اثری پیدا نکردم . هر چه بیشتر زمان می گذشت بیشتر احساس درماندگی می کردم به ساعتم نگاه کردم ساعت ۳۵:۹۹ بود یعنی آخر زمان یک دقیقه دیگر دنیا نابود می شد و من برای نابودی ام ثانیه شماری می کردم . چقدر دلم برای ندا تنگ شده بود که با آن لباس قهوه ای و کفشهای پاشنه بلندش جلویم برقصد ولی دیگر فایده ای نداشت ۹۸-۹۹-۱۰۰ تمام .

فال گرفتن ندا تمام شد قهوه را روی میز گذاشت و با هم چند دقیقه راجع به فال صحبت کردیم و از کافی شاپ خارج شدیم هوای مطبوعی بود یک هوای پائیزی دلچسب برگها منتظر بودند که زیر پاهای ما خرد شوند . ندا سوار هواپیما شد و من به خانه رفتم و همینکه کلید را داخل قفل چرخاندم باران شروع شد .

                                                                                                                         ۳۱/۵/۱۳۸۵ شنتیا کوئین    

 

|+| نوشته شده توسط شنتیا کوئین در شنبه پانزدهم اردیبهشت 1386  |
 کسی درونم جیغ می زند
سلام دوستان این روزا اصلا حالم خوب نیست وقتی می فهمی مزاحمی بالکل یادت می ره که تو کدوم کوچه بود یا تو کدوم خاطره اون گم شد نمیدونم مثل یه حجم شدم که داره توی یه فضای دو بعدی زندگی می کنی و تمام زندگی ات توی یه فنجون قهوه ی تلخ گیر کرده که کلی شکر توش ریختن ولی هنوزم تلخه و وقتی بیشتر فکر می کنی می بینی اون قهوه همون چشمایی که دیوونت می کنه بهر حال من مزاحمی ام که توی یه فنجون قهوه خلاصه می شم بگذریم ۴ تا داستان دارم یه تریلوژی راجع به خدا و یه تک داستان دیگه که الان اون تک داستان رو می ذارم ...

روز زن رو به همه ی زنهای دنیا تبریک میگم به مادر خودم به فال قهوه ام و به تمام دوستای خانمم و ...

                                  پاکت سیگار در حاشیه ی خیابان 

مرد توی ایستگاه نشسته بود روی چمدانش به شکل نیمکتهای کنار ساحل شنی راه می رفت به سمت دریا و در چشمهای آبی دریا که شکل لنزهای درجه ی یک بود غرق می شد . قطار مدت زیادی بود منتظر مرد در راه مانده بود و هنوز به ایستگاه نرسیده بود که مرد وارد اتاق دریا شد و چمدان شنی اش را روی زمین گذاشت و پالتوی بلند سیاهش خودش را از مرد دور کرد انگار پالتو می دانست که مرد قرار است غرق شود پاکت سیگار با دودهای حلقه شده ی المپیک از جیب مرد به سمت دریا می رفت . دریا آرام ولی پر خروش بود که مرد آتش زد و نفت ریخت در بخاری گوشه ی اتاق تا بسوزد سیگارش و چشمان دریا وای دریا اصلا لنز نبود و اتاقش اصلا متمول نبود و نگاه می کرد به جیب پالتو و پالتو با خشم جیبهایش را که پر از خالی ترین اسکناسهای ممکن بودند را به دریا نشان می داد .                            سرو سرش را داخل اتاق کرد مرد هنوز ایستگاه قطار و چمدان را فراموش کرده بود و قطار خیلی وقت بود که نرسیده بود و جمعیتی انبوه به مرد و دریا و سرو که حالا گردنش کاملا توی اتاق بود نگاه می کردند و دریا بی ریا روی شنها دراز کشید و مرد چمدانش را نیمکت قرار داده بود که پر از شن می شد و خشمگین مرد را تحمل می کرد . پاکت سیگار دیگر تحمل نداشت یک نخ از لایت ترین هایش را روشن کرد و به سمت مرد فرستاد مرد کبریت زد تا خانه ی خیابان را در چشمهای آبی دریا نگاه کند سرو می خواست از مرد جلو بزند و مرد با لباسهای خسته اش اصلا حوصله ی مسابقه را نداشت ولی سرو آتش گرفت و انگار زیادی ادعا کرده بود چون سوخت و دود تمام دریا را گرفت دریا سیاه شد و دیگر مرد خانه ی خیابان را در چشمهایش ندید . صدای اس ام اس موبایل مرد بلند شد موبایل به سمت مرد آمد اما انگار اصلا دوست نداشت در دست مرد قرار بگیرد اما با ترس و لرزیدن فراوان در دست مرد قرار گرفت مرد لرزید دریا ترسید و سرو از خوابی که برای مرد دیده بود پرید .                                                                 اس ام اس مرد می گفت که قطار به ایستگاه دور است لطفا عجله کنید مرد خوابید پالتو عصبانی بود عجله داشت حالا نه برای رفتن بلکه برای رفتن و دریا خیس عرق می شد و عرقهایش شر شر به سمت آسمان می رفت و آسمان شر شر مرد را زیر دوش آب تامین می کرد . خانه ی خیابان آتش گرفت دریا ترسید مرد دلداری اش داد و پالتو از خشم در اتاق راه می رفت . پاکت سیگار اینبار سنگین ترین نخش را بست به مرد که کنترلش کند اما مرد توی قطار بود و صدای جیغ مسافرها نمی گذاشت صدای سرو را بشنود که می گفت دریا موجهای بلندی را حواله ی شنها می کند و شنها از اینکه زیر دریا خوابیده اند عصبانی اند قطار هنوز به ایستگاه نرسیده بود و یکدفعه در چمدان باز شد . چمدان خسته بود پر از شن از همانهایی که زیر دریا خوابیده بودند . دریا توی بغل پالتو آهسته می رقصید و مرد همدم سرو شده بود و هر دو از صداهای جالبی که توی موبایل مرد بود می خندیدند و اینبار اس ام اس می گفت که خانه خیابان کمی آنطرف تر از دریا خانه کرایه کرده و مرد آن خانه را می خواست .                                     معامله که جوش خورد مرد از دریا سیلی محکمی خورد و دریا روی شنها بی ریا می رقصید قطار سوت می کشید و چمدان کمی از ماتیک سفید دریا را درون خودش جا داد و هر چه قدر مرد اصرار می کرد باز نمی شد . پاکت سیگار چیزی برای فرستادن نداشت که مرد کبریت زد تا سرو را به آتش بکشد . دریا عصبانی شد و با یک جزر طولانی از مرد و همه ی وسایل دور شد سرو آتش نمی گرفت ولی در عوض خانه ی جدید خیابان بدجوری توی ذوق می زد انگار یک شکلات را تا نصفه نخوری ولی گاز زده شد مطمئنا کار پالتو بود چون پالتو تنها کسی بود که در دریا غرق شد و مرد در ایستگاه روی نیمکتی نشسته بود قطار همینکه دور شد چمدان مرد متلاشی شد که داخلش پر از سیگارهای لایتی بود که نصفه کشیده شده اند و روی فیلترش ماتیک قرمز یک زن مشخص بود یک زن .

 

                                                                                                                    ۸۵/۴/۱۷      

|+| نوشته شده توسط شنتیا کوئین در جمعه سی ام تیر 1385  |
 بلاخره شکستم
سلام دوستان همیشگی بعد از مدتها به روز شدم البته این قضیه رو به تنبلی نگذارید چند تا داستان دارم که کامل نشده فعلا یک شعر جدید که امیدوارم با نظراتتون اونو بسازید

من      اقلیتی مجازی

که دستهایم در جیبم

دوست دارم

زنی              تنی در            

                       کشیده           انگشتانی        خمیده        پیرزنی

                                                                                            که مادرش بود

و برایم از کنت

پیرهنی             تنیده

دور خودش                      دامنی / به تن

که دستهایش در جیبم

و پیرزنی که زنده نبود

خودش از منی

که دوست دارم

تنی برهنه                دامنی                      و انگشتی خمیده

و پیرزن هیچ وقت مرده نبود

                                     غمی که هیچ وقت ...

- تو از منی ؟

|+| نوشته شده توسط شنتیا کوئین در دوشنبه پانزدهم خرداد 1385  |
 باد از باكرگي هاي درخت سيب مي دزدد

سپيد

 

سرم ليز مي خورد و از بين پاهايم روي كلمات روي زمين قلت مي خورد و كلمات در چشمانم رژه مي روند در يكي از سطرها نوشته " مراقب بچه ها باشيد، بچه ها پشت خانه منتظرند."

سرم كه ليز خورده را جمع مي كنم و حركت مي كنم ، تا خانه ي دختر چند قدم بيشتر نمانده است . گامهايي كه با پاي راست مي گذارم هميشه بلندتر از گاهمهايي است كه با پاي چپ مي گذارم و اين هميشه فكر مرا به خود مشغول مي كند .

از دور پيرمردي با ريشها و موهاي سپيد از روي نوشته هاي هدايت مي گذرد و به سمت من مي آيد و بي مقدمه به من مي گويد پيراهن سپيد خيلي برازنده شماست ، مي خندد و رد   مي شود ، من به پيراهنم نگاه مي كنم پيراهنم خاكستري است و ترس تمام وجودم را فرا مي گيرد .

سرم دوباره ليز مي خورد و از بين پاهايم روي كلمات قلت مي خورد و اينبار نوشته هاي دوراس در چشمم رژه مي روند و من دوباره سرم را جمع مي كنم و حركت مي كنم ، اينبار گامي كه با پاي چپ بر مي دارم را بلندتر بر مي دارم و بعد گام پاي راستم كوتاه تر و وقتي كه نوبت پاي چپ مي شود انگار روي زمين قفل شده باشد حركت نمي كند ، سرم را بالا   مي گيرم دختر پشت پنجره ايستاده به من لبخند مي زند و با موهاي بلند سياهش بازي    مي كند من هم به او لبخند مي زنم و با موهاي كوتاه جوگندمي ام بازي مي كنم . پيرمرد باز از نوشته هاي هدايت به سمتم مي آيد اينبار جوانتر شده و ريشهايش از سپيد كامل به جوگندمي تبديل شده باز هم وقتي به من مي رسد مي گويد پيراهن سپيد خيلي برازنده ي شماست .

من صدايش مي كنم ، از او كمك مي خواهم و او فقط مي خندد و رد مي شود . به دختر نگاه مي كنم ديگر نمي خندد و اينبار اخم كرده و سرش را آرام تكان مي دهد . سرم دوباره ليز مي خورد و پاي چپم را مي بيند كه هيچ حركتي نمي كند ، دوباره سرم را جمع مي كنم و پشت سر دختر را مي بينم كه سايه ي تنومندي افتاده ، دختر ديگر نگاهم نمي كند سرش پائين است و انگار هيچ چاره ي ديگري ندارد مي رود و من دوباره پيرمرد را مي بينم كه اينبار از شعرهاي سپهري به سمتم مي آيد باز هم جوانتر شده ولي اينبار بدون اينكه هيچ حرفي بزند مي خندد و از جلوي من رد مي شود .

سرم ليز مي خورد و از بين پاهايم روي زمين قلت مي خورد و مي بيند كه از زير خانه ي دختر رودي از خون جاري شده سرم را جمع مي كنم ، خون به زير پاهايم مي رسد ، پيرمرد بر روي نوشته هاي كامو نشسته مي خندد و من گريه مي كنم و بعد از چند لحظه پاي چپم حركت مي كند ، پايم را از روي زمين بلند مي كنم زيرش را خون و اشك گرفته ، سرم را ليز مي دهم و اين جمله در چشمانم رژه مي رود " دور از دسترس اطفال نگه داشته شود " سرم را جمع مي كنم و ديگر گريه نمي كنم . پيرمرد از روي نوشته هاي كامو بلند مي شود و به سمت من مي آيد اينبار كاملا جوان شده و همچنان مي خندد .

پيراهن سپيدي را كه در دست دارد به من مي دهد ، آن را مي پوشم و پشت سرش به سمت نوشته هاي هدايت حركت مي كنم .

 

 

 

 

 

 

|+| نوشته شده توسط شنتیا کوئین در سه شنبه هشتم فروردین 1385  |
 من غلام قمرم غير قمر هيچ مگو
سلام همراهان هميشگي سال جديد بر همه ي شما مبارك و پيروز باد . چند تا داستان دارم كه بزودي براتون ميذارم ولي علي الحساب مي خوام يه وبلاگ جديد بهتون معرفي كنم :

ماهنامه اينترنتي بي با نا با مديريت دوستان خوبم وحيد اميني زاده و مهدي پهلوان پور افتتاح شده و در اولين شماره با يك داستان و چند شعر به روزند .

لطفا به اين ماهنامه تخصصي ادبيات هم سري زده و برايشان چراغ بگذاريد ...

آدرس وبلاك در لينكدوني موجود مي باشد  

|+| نوشته شده توسط شنتیا کوئین در یکشنبه ششم فروردین 1385  |
 در یک روز بد
سلام امروز یک روز بد بود برای همینم یک شعر در مورد مرگ براتون می نویسم

فقط یه توضیح بدم که اسمش رو از یکی از شعرای دوست خوبم وحید امینی زاده وام گرفتم

                 و مرگ رفته شد

مرگ را سقط نشده

پشت به پشت            سقط شد

بالا آورد مرگ خودش را

سُر خورد                           سر کشید

و کاسه کاسه

ریخته شد

مرگ                   رود شد

بارید                   از سبیلهای سقط شده اش 

                         بر جدول سفیدِ هیچ وقت حل نکرده

                                                                        خون شد

من خاکها را باریدم

مرگ             سُر شد

مرگ

تو را بارید

مرا        خاک          بازی ارواح را دوست دارم

باریدم

کاسه ی چشمانم لاغر شد

تو در آن شنا کردی .

|+| نوشته شده توسط شنتیا کوئین در یکشنبه شانزدهم بهمن 1384  |
 اتفاقات یک روز جالب
دیروز روز پر شعری بود و در آخرش یه اتفاق جالب برام افتاد یکی از دوستام یه شعر از یکی از شاعران جوان کرج برام خوند که خیلی منو تحت تاثیر قرار داد و باعث شد شب که به خونه می رفتم یه شعر کار کنم و تا ساعت ۵ صبح بیدار باشم ...

 

از باد بودن در چشم تو که بگذریم

برگهای معلق هوا                 هیچ مقصدی ندارند

گوشهایم را کر می کند                   گروه کُر

                                                             برگهای خش خش آب رفته

که تر / تر

می کند               نفسهای از برون به درونم را

و ها                ممنوع را بالا می کشد

                                                      برای نفسهای از درون به برون

بخار گم می کند                                گوشهای کر شده ام را

که هی نفس نفس می زنند                        که اگر

گوش گم می کند                      و نفسهای از برون                      درونم را تر

                                 { برگها را آب پاشی کن ! }

تو اگر هی گوش کنی که هی                  بازی می کند

که به تعداد " که " هایم                        برگهای معلق هوا           گوشهایم را

                                                                                        کر

                                                                                        بکنند که

                                                                        تر می کنی

و پائیز                صدای باد بودن                               در چشم تو / چشم می گذارد

که هی تر تر                               و آب پاشی کن

                                                        صدای آب بودن برگهای خش خش آب رفته را

که اگر گوش کنی

از باد

که از چشمهای تو سر در می آورم .

|+| نوشته شده توسط شنتیا کوئین در دوشنبه سوم بهمن 1384  |
 
 
بالا