تبليغاتX
داستاکوفسکی
 دریا
این داستان به مناسبت روز پائیزی میلاد دریا نگاشته شده و عاشقانه ترین داستانمه .

تقدیم می کنم به دریا ، دختری که شعر بود ...

تولد دریا در دنیایی زمینی

دریا ! رویاهایم چشمهای بی بدیلت را ، در روزهای برفی خیلی خیلی دوست دارد ، با التماس از آسمان می خواهد که برف ببارد ، در گورستان کنار قبر این همه شاعر ، این همه فروغ و جمعیت زیادی از آدمها . رویاهایم دوست دارد آنقدر ابر بیاورد که  سرما به جسم ماورایی ات دعوت شود ، فاصله ی من و تو از اجبار زیبای سرما کم شود ،  آنقدر ناچیز که همدیگر را در آغوش بگیریم ، آنوقت من با ارتقایی معنوی می توانم برایت آغوشی دردمندانه باز کنم تا نگاههای هرزه ی آدمها که زیباییت را می آلاید خنثی شود .

بازمرد ردپای نیامدنش را دنبال می کندتا قرارگاهی که هیچوقت دربهایش را باز نمی کند ، قرارگاهی که هیچوقت نمی آید ، قرارگاه مصموم .

مرد پاهای لرزانش را با تمام توان آنقدر روی سنگفرشها می فشرد که تمام خستگی بودنش با آرامش و سکوت سنگفرشها جابجا می شود . او می خواهد آرامش و طراوتش را برای نگاههای دریا بیافریند ، دوست ندارد خستگی رفتارش نگاههای دریا را قطره ای با اندوه آشنا کند .

باران شب پیش بوی خوبی به کوچه های خلوت داده است . کوچه هایی که همیشه ساعت را برای جمعه عصر کوک می کنند تا شاهد قدم زدن های طولانی ، پر طراوت و با دستهایی گره خورده در هم امید و دریا در رویا باشند . آنها تنها کسانی هستند که با تمام جزئیات فخر فروشی امید و دریا به خاکها وسنگها را می بینند .

امید پس از نشان دادن طراوت و آرامشی که از سنگفرشها گرفته بود به دریا خودش را و دریا را جلوی کافه همیشگی می بیند و فکر می کند که ساعتها چرا برای پایان لذت معنوی اش عجله دارند . در را برای دریا باز می کند دریا در رویا دستهای امید را رها می کند و وارد کافه می شود .

مانند همیشه میز چوبی خودش را غرق تشنگی می کند . نوعی عطش که فقط با حرفهای آنها فروکش می کند ، میز چوبی خوشحال است که انتظارهایش پس از یک هفته به پایان می رسد . امید می نشیند بعضی از مشتریان کافه خیره نگاهش می کنند اما بعضی انگار فلسفه ی وجودی اتفاقات را می دانند فقط لبخند می زنند و خودشان را غرق حسی اندوهناک و شیرین می کنند که از تماشای امید و دریا بوجود می آید انگار آنها آمده اند که به این عشق شهادت بدهند . تمام چند نگاه خیره دلیلش این بود که امید قبل از نشستن صندلی روبرویش را برای دریا در رویا عقب کشید .

دریا ! وقتی نگاههای هرزه ی آدمها روی صورتت می ماسد کمی به خستگی هایم افزوده می شود . یعنی تمام لحظه های زندگیمان پر از شلوغی خسته کننده ایست که زیبایی تو باعثش می شود ؟ البته از لذت هم می برم برای انتخابی که کردم انتخابی که شک دارم لیاقتش را داشته باشم .

گارسون برای گرفتن سفارش سر میز آنها می رود ، خیلی گرم و صمیمی با امید خوش و بش می کند .

{ مثل همیشه ؟

                                                                       { مثل همیشه به دریا نگاه نکردی . کاش همه ی آدمها مثل تو بودند .

گارسون لبخند می زند هم به امید و هم به صندلی خالی دریا . گارسون هر بار جمعه تمرین می کند که به دریا هم سلام کند اما درست وقتی که سر میز آنها می ایستد یاد دوران گذشته و معشوقه ی خودش می افتد و تمام مرارتهایش بی نتیجه می ماند .

امید با حرارت ، تمام احساسش را جمع می کند و از راه نگاه به دریا تقدیم می کند در رویا .

در کافه کسانی که رفتار امید را نمی شناسند با تعجب با کسانی که رفتارهای او را می شناسند پچ پچ می کنند ، حتی گاهی با صدای بلند حرف می زنند ، بحث می کنند چون قدیمی ها می دانند امید وقتی پیش دریاست هیچ صدایی را به جز صدای رویایی دریا نمی شنود . انگار تمام وجودش را به رویا می برد تا بتواند رویای دریا را جاوید کند و با رویایش چند ساعتی معنای زندگی را بفهمد .

تمام آدمها راجع به قرار هفتگی امید حرف می زنند ، یاد لحظات نوستالژیک زندگی خودشان می افتند و قطره ای اشک در گوشه ی چشمشان می آرامد . آنها هم به رویا سفر می کنند و از تجدید خاطره هایشان غرق لذت می شوند یا با صدای بلند آه می کشند . در این بین چشمان زنی در چند میز آنطرف تر مملو از اشک می شود و تقریبا تمام و کمال صورتش را اشک می خیساند ، چشمهایش روی امید و صندلی خالی می دود و آرام می گرید .

دریا ! امروز وقتی افتخار حضورت رابه ماشینم ارزانی کردی کمی خسته به نظر می رسیدی انگار نگرانی چهره ی دریایی ات را مشوش کرده بود . وقتی درب ماشین را باز کردی تمام بدنم شروع به لرزیدن کرد ، مثل همیشه در جذبه ی حضورت غرق شدم ، در مهربانی نگاهت که در آن سرما عرق را به پیشانی ام دعوت می کرد . نگاهی که می دانستم مال من نیست و حالا برایم غریبه شده . اما من هرچقدر هم وجود ماورایی ات دور می شود باز نمی توانم خودم را به سوی نگاهی مادی و زمینی هدایت کنم . همیشه کمی از نگاهت را در رویای آسمانی ام جریان می دهم .

پس از ده دقیقه که برای امید به اندازه چند پلک زدن گذشت یک قهوه و یک شاتوت گلاسه روی میز قرار گرفت و نگاه متعجب مشتری های تازه وارد بیشتر باز شد . انگار هیچ کس در جبر تنهایی قرار نگرفته بود انگار هیچ کس در آن کافه در رویا غوطه نخورده بود انگار کسی نمی توانست سرشت کلمه ی روزمرگی را در زندگی یک آدم عاشق درک کند .

دریا ! این آدمها نمی توانند کمی مارا به حال خودمان بگذارند ؟ انگار باید چشمهایشان را در چشمهای تا همیشه آبی ات غرق کنند و دوست ندارند بفهمند وقتی عاشقها روبروی هم می نشینند نمی خواهند هیچ نگاهی را با آرامش لحظه های عاشقانه شان تاخت بزنند .

امید کمی از قهوه اش را می نوشد ، سیگاری می گیراند ، در زیر سیگاری می گذارد و خیره به صندلی روبرو که در رویا دریا را با افتخار روی خودش جا می دهد عاشقانه نگاه می کند ، آرام با دریا نجوا می کند طوری که خودش هم صدای کلماتش را نمی شنود ، دریا در رویا دستش را به سمت دستهای او راهنمایی می کند و این برخورد آسمانی در وسط میز اتفاق می افتد اتفاقی نیفتادنی ، اتفاقی که امید نمی تواند باور کند اما در رویا سلولهایش را به دستهای دریا عادت می دهد ، در رویا دست دریا را می نوازد و غرق اضطراب لذت انگیزی می شود که دریا را هم احاطه می کند .

بیشتر مشتریان کافه تمام نگاهشان روی امید و دریا تنظیم شده است ، تمام آدمهای کافه زمان و مکان را فراموش کرده اند و خودشان را به لحظه های زیبای امید و صندلی تقدیم کرده اند .

زن گریان چند میز دورتر تاب نمی آورد و خودش را بالای سر امید می رساند .

دریا ! تنهایی ما هیچوقت آنقدر که باید طولانی نمی شود . این زن چه می خواهد ؟ یعنی می خواهد تنهایی و لحظه های تکرار نشدنی ما را با کلمات زمینی اش بیالاید ؟

زن بالای سر امید می ایستد .

{ آقا ... می تونم بنشینم ؟ .... می خواهم چند دقیقه وقتتان را بگیرم . لطفا .

{ بفرمایید ... ولی لطفا خلاصه ، چون ما فقط هفته ای یک بار همدیگر را می بینیم و زیاد وقت نداریم .

زن با حرکت سر قبول می کند و به سمت صندلی مقابل امید می رود . قصد نشستن می کند که صدای امید بلند می شود .

{ اونجا جای دریاست ...

خودش را با یک نفس عمیق آرام می کند و با لحنی ملایم تر ادامه می دهد .

{ لطفا برای خودتان صندلی بیاورید .

زن پس از آوردن صندلی و نشستن مدتی هیچ کلامی نمی گوید .

دریا ! چرا اینها نمی گذارند در آسمان دریایی نگاهت پرواز کنم ؟ چرا نمی خواهند توی دریای تا همیشه آبی چشمهایت آنقدر شنا کنم که تمام خستگی هایت به پیکر مادی من منتقل شود ، بعد تو پلکهایت را ببندی و شب را به دریایمان دعوت کنی . آه که چقدر شب چشمانت رویایی است .

زن آرام با ترس و دودلی لب باز می کند .

{ همراهتون چه اسمی دارد ؟

{ دریا . چرا از خودش نمی پرسید ؟

زن بعد از کمی مکث جواب می دهد .

{ آخر نمی خواهم دریا را از حس زیبای در کنار شما بودن خارج کنم . از چند وقت پیش همدیگر را می شناسید ؟

{ من همیشه پنج سال می گویم . اما دریا مصرانه می گوید کمتر است . ولی وقتی حساب می کنیم به حرف من می رسیم اما باز هم من هر عددی دریا بگوید تایید می کنم .

{ من به دریای شما حسادت می کنم . عاشق کاملی هستید که توی این دنیای مدرن پیدا نمی شود .

{ آخر توی این دنیای به قول شما مدرن ، به قول من و دریا سر به هوا فقط یک دریا هست و فقط دریاست که لیاقت یک عاشق کامل را دارد که البته من نیستم . دریا بزرگتر از عشق من است .

زن دوباره خیسی اشک را درون چشمهایش و روی گونه اش حس می کند . دیگر هیچ نمی گوید آرام به سمت میزش می رود ، در راه تمام حواسش به امید و صندلی خالی است .

دریا ! دوباره تنها شدیم ، دوباره فرصت داریم حرف بزنیم با نگاههایمان با لبهای ماورایی مان طوری که هیچ غریبه ای دست خورده اش نکند ، انگار دوباره ... تو چرا شاتوت گلاسه ات را نمی خوری . حرف زدن گلویت را می خشکاند و وقتی گلوی دریا خشک باشد تمام زمین از خشکی می ترکد . یعنی نمی شود دریا و خشکی دو کلمه ی متضادند . اما این شاتوت گلاسه شاید گلوی ابر پوشت را بیازارد تو فقط از ابرها عطشت را بر طرف کن تا آرامش باران ذرات وجودت را بهاری کند .

امید از شاتوت گلاسه دریا جرعه ای می نوشد ، سیگار تازه ای می گیراند و باز در زیر سیگاری می گذارد تا این سیگار هم به سرنوشت همتای قبلی اش که مرگ بدون سود زندگی است مبتلا شود .

امید برای دریا حرف می زند حرفهایی که با گوشهای زمینی شنیده نمی شوند . ساعت در دستهایش به او پیام می دهد می گوید که وقت رفتن است ، امید می خواهد در آن لحظه باطری تمام ساعتهای جهان را نابود کند تا هیچ ساعتی گذر زمان را نمایان نکند .

طبق معمول پول را روی میز می گذارد پک محکمی از سیگارش می گیرد و در زیر سیگاری خاموش می کند . از جایش بر می خیزد ، در رویا دست دریا را در دستش می گیرد ، دست دریا را داخل جیبش می کند و دست در دست او از کافه خارج می شود . در با بسته شدن در چشمان عده ای از حاضران کافه کلی سوال بی جواب ایجاد می کند سوالهایی که قوانین مادی نمی توانست جوابی برایش پیدا کند یا حتی درکش کند . کم کم بحثها راجع به امید شروع می شود همه می خواستند با دلایل علمی رفتارهای او را توجیح یا رد کنند اما برای فهمیدن امید نیاز به یک باور ملکوتی بود که در بین مشتریان کافه تقریبا وجود نداشت . زن همچنان گریه می کرد .

دریا ! شاید شمعهایی که به افتخارت می سوختند و از گرمای وجودت خودشان را ذوب می کردند کم بود که نگاهت را از آنها گرفتی شاید گلهای پرپر شده ی سرخ را دوست نداشتی . اما توانایی من بیشتر از این نیست . من تمام توانم گلهای پرپر شده ی سرخ با شمعهای نیم سوخته ایست که دیدی . لیاقت تو اما تمام گلهای سرخ دنیا آنهم با خوشه و تنه و شمعهایی است که هیچوقت کم فروغ و بی فروغ نشود . همیشه بدرخشد ، همیشه در جنگی مسالمت آمیز با آفتاب باشد . آفتابی که روشنایی اش تمام دنیا را روشن می کند جز قلب من چون من برای روشنایی قلبم دریایی یافتم که با هیچ شبی خاموش نمی شود و با هیچ ابری پنهان .

امید تمام هفته انتظار کشید تا جمعه ای دیگر از راه برسد و خودش را به دیدار دریا برساند . هفته ای پر از التهاب و استرس که همیشه با یک پایان خوش در کافه و بعد رساندن دریا تا جلوی منزلش همراه می شود . باز هفته ای دیگر شروع می شود ، دوباره انتظار ، دوباره لج بازی های ساعت که بدون توجه به مدل و مارکش انگار عقربه هایش با طنابی محکم بسته شدند و حرکت نمی کنند .

دریا ! نگاهت روی ماشینها را دوست نداشتم وقتی کنارم بودی دوست داشتم تمام نگاهت مال من باشد ، تمام نگاهت متعلق به عشق باشد . تمام تو را می خواستم و تمام تو متعلق به تمام دنیاست ، بیشتر وجودت متعلق به کسی که من نیستم ، من نمی شوم .

دریا ! وقتی حرفهای سردت را در آن روز بهاری شنیدم تمام مغزم درگیر هجاهای بلندی شد که انگار تمام گوشم را پر می کرد . نمی فهمیدمت . اما حالا با آن قدمهای سنگینت و افتخاری که برای قدم گذاشتن به زمین می دهی حرفهایت را می فهمم ، لیاقت خودم را می فهمم که حتما تو نبودی .

دریا ! پاهایت باید فقط ابرها را نوازش کند تو باید فقط از ابرها عطشت را برطرف کنی . تو ، تمام بودنت ملکوتی است و من یک زمینی فقیرم که با  جسارت دوستت دارم .

امید در جمعه ای دیگر با فشار اندکی روی پدال گاز به کافه نزدیک می شود ، قبل از کوچه ای که کافه در انتهایش قرار دارد می ایستد . ساعت مثل همیشه 3:45 است و انتظارهای عاشقانه برای او شیرین و در عین حال عذاب آور است . ثانیه ها هر کدام یک ساعت در ذهن امید می گذرند و او مثل همیشه با هیجان و اضطرابی وصف ناشدنی حرکتشان را تعقیب می کند ، نگاه دریا را در ذهنش مرور می کند لحظه ی رسیدنش را می آفریند لبخندش را که بزرگترین آتش ها را خاموش می کند داخل تصویر می نشیند. دریا می گوید : " باز که تو زود رسیدی "

بعد از 15 دقیقه انتظار که برای امید یک سال گذشت بلاخره عقربه ی ساعت شمار روی 4 آرمید اما صورت دریا دیده نمی شد باز هم دیر کرده بود انگار انتظار ها و نگرانی های امید را نمی شناخت . بعد از 7 دقیقه امید از دور صورت دریا را در رویا تشخیص داد . امید بین صد زن آنهم از فاصله ی 100 متری می توانست دریا را تشخیص دهد آنقدر که دریا را بررسی کرده بود . راه رفتنش ، خندیدن ، ابعاد جسم ماورایی اش ، حالت اندامش ، سرعت قدم گذاشتنش که از نگاه او با روح ماورایی اش هماهنگ بود . از این رو اندام زیبایش فقط توسط فرشته ها اجازه ی شسته شدن داشت و حریر آسمانی تنها پارچه ای بود که پستانهای لطیفش را نمی خراشید ، کفشهایش را فقط می توانست ابر تصور کند .

دریا ! وقتی قدم به قرار عاشقانه ام می گذاری تمام باورهایم رنگ آسمانی می گیرد رنگ آبی زیبایی که آسمان از تو به امانت گرفته است . من جزیی از آسمان می شوم و با یک عروج معنوی آسمان را لمس می کنم . من با تو بالهایی دارم که می تواند تمام کهکشانها را بپیماید .

آنها در رویا بهم می رسند ، دریا با لبخند زیبایی می گوید : " باز که تو زود رسیدی " " البته منم کمی دیر کردم . "

دریا ! آخر ساعتها راحتم نمی گذارند . هر بار که به آنها نگاه می کنم فکر می کنم ساعتها گذشته اما تنها چند ثانیه به تو نزدیک شدم درست به اندازه ی یک پلک زدن ، یک شب در دریای چشمانت که به آمدنی می رود و به رفتنی دوباره می آید . تو همیشه کمی از خستگی هایت را به من هدیه می دهی اما من هیچ ارمغانی برایت ندارم .

امید منتظر اجازه ی دریا می شود . ماشین آبی اش را زیر یک درخت همیشه سبز پارک می کند و بهمراه دریا یک پیاده روی عاشقانه دیگر را در رویا آغاز می کند تا بتواند بهشت را در دنیای آدمها لمس کند . این لحظه ها همیشه آغازی است برای پایانی که خودش هم نمی شناسد یعنی می شناسد ، می داند که دیگر تمام شده ، می داند که دریای ملکوتی دیگر برای او نیست اما دوست دارد دیرتر باور کند سرشت دنیای مادی آدمها را ، که در آن همه چیز بر اساس قوانین اجرا می شود می خواهد بیشتر دریا را در رویا در آغوش بگبرد .

دریا ! چرا دیگر به خانه ام نمی آیی ؟ می ترسی با رفتارهای زمینی ام عشقمان را دست خورده کنم ؟ حق داری من یک عاشق مادی ام و رفتارهای زمینی ام توجیه مادی بودنم است . تو در عرش ملکوتی ات احساسات و نیازهای مادی مرا درک نمی کنی . نیاز بوسیدن ، نیاز در آغوش گرفتن ، نیاز نوازش شدن و نیاز عظیم نوازش کردن و سر بالا کردن از غرور هم آغوشی . هم آغوشی با دریا .

کوچه های خلوت برای احساسات امید می گریند و او نمی فهمد چرا هر جمعه این کوچه های خلوت میزبان باران است ، او می اندیشد به اینکه این همه ابر از کجا می آیند تا روی قدمهای آنها سایه بیندازد و گاه گاهی قطره ای باران لباسهای تمیزشان را خیس کند .

آدمهای کافه اینبار بیشترشان آشنا هستند با رفتارهای رویایی امید . آدمها می خواستند شاهدی برای راز و نیاز عاشقانه ی آنها در رویا باشند تا بتوانند خودشان را در جذبه ی حضور آنها قرار دهند و از این همذات پنداری احساس سر خوشی کنند .

در کافه جای سوزن انداختن نیست ، غیر از میز امید تمام میزها پر است .

باز همان اتفاقهای هر هفته ای تکرار می شود . صندلی ها ، میز ، سیگار ، قهوه ، شاتوت گلاسه و حرفهای عاشقانه امید به محبوبش در رویا و البته کمی هم نگاه متعجب آدمها به امید و صندلی خالی .

دریا ! چشمهایت چشمه های بی بدیل باران ، دستهایت حس نرفتن و زندگی برای دستهای تنهایم و قدرت لمس کردنت آرامشی بیشتر از تمام مخدرهای دنیاست .

دریا ! کاش تمام زندگی رویا بود ، کاش تمام زندگی " تو " بود دستهایت بود این کافه ی خلوت که حالا جمعه هایش شلوغ شده بود کاش می شد تمام ساعتهای دنیا درست توی همین لحظه  بایستد آنوقت آیا من از این دنیای پر از قانون بی عشق چیزی می خواستم ؟ تو نگاهت را داده بودی دستهایت را داده بودی . کاش رویا با دنیا جایش را عوض می کرد .

کاش توی یکی از این عصرهای جمعه می مردم تا می توانستم با خیال رویایی ات تمام نبودنم را پر کنم . تمام آرزوهایم رنگ باور بگیرد و من انسان دیگری شوم مثل تو مثل حس بودن با تو .

امروز همه به امید لبخند می زدند و با لبخند نوید اتفاقی بزرگ را به او می دادند . یک نوید بزرگ برای باورهای دنیایی اش باورهای غیر ماورایی اش . تمام مشتریان کافه می دانستند که چه اتفاقی امروز عزم افتادن دارد همه آدمها می دانستند که امروز قرار است باران ببارد .

دریا ! تمام لحظه های بی تو برایم مثل لحظه های انتظار برای توست تمامش دیر ، دور و کور انگار انتظار مرا نمی بینند . انگار تمام ساعتهای دنیا از کار می افتند ولی با تو لحظه ها چقدر زود دیر می شود ، چقدر زود لحظه ی عزیمتت فرا می رسد . با تو دنیا چقدر زود شب می شود . آه که چقدر با تو شب بودن خوب است .

درب کافه باز می شود ، تمام نگاهها غیر از امید روی در ماسیده می شود . امید تمام نگاهش روی صندلی خالی دریا می لغزد ، گاهی با نجوایی سرش به زیر می افتد و بعد از یک پلک زدن نگاهش را به چشمان چوبی صندلی می دوزد .

دختر تمام طول کافه را می پیماید ، صدای پچ پچ زنها تمام گوشهای کافه را پر می کند . دختر بالای سر امید می ایستد و با بی توجهی اش مواجه می شود . او همچنان غرق رویایی است که آن سمت میز نگاهش می کند . رویایی که تا وقتی وجود دارد بودنش به دنیا وصل است . نگاهها ، دستها که در نقطه ی میانی میز بهم گره خورده اند تمام خرده انگیزه هایی است که او را برای پیمودن مسیر زندگی در جاده زنده بودن کمک می کند .

دختر پاهایش را کنار صندلی خالی می رساند ، صندلی را کمی عقب می کشد اما فریاد امید مانند دکمه ی ایست برای دختر او را سر جایش خشک می کند . امید با فریاد به دختر نگاه می کند ، یکباره فریاد در گلویش می خشکد ، ناگهان ماتش می برد و گیج به دختر که هنوز ایستاده نگاه می کند و پس از آن به صندلی که حالا در رویا هم خالی است . نمی داند چه چیز در دنیاست و چه چیز در رویا . پک محکمی به سیگار نصفه اش می رساند و سیگار خوشحال از رسالتی که اینبار انجام داده در زیر سیگاری می آرامد .

دریا نجوا کنان می گوید : " می توانم بنشینم " ؟

امید با حرکت دست اجازه می دهد . لبهایش انگار با نخی نامرئی بهم دوخته شده اند که هیچ نمی گوید .

دریا ! همیشه فکر می کردم وقتی که بیایی ، وقتی که توی دنیای آدمها نفسهایت را برای آرام کردن وجودم بیاوری چقدر حرف دارم برایت . اما هستی ام ! من تمام کتاب های دنیا را نخواندم ، صدای زمینی من برای گوشهای جنس شبنم  تو ناخوشایند است . من تمام تشنگی های دنیا را با رویای تو سیراب کردم ولی تو توی این دنیای غریب و جدی  اینجایی .

امید همچنان ساکت است . نمی تواند ماهیت سکوتش را با کلمات خشک و رسمی زمین تغییر دهد . دریا جرعه ای شاتوت گلاسه می نوشد ، شاتوت گلاسه خوشحال از ماموریتش روی میز می آرامد . دریا سیگار امید را بر می دارد پکی می زند و در زیر سیگاری می گذارد . حتی سیگار هم حضور دریا را باور نمی کند ، با تمام دقتش سعی می کند لبهایی که دورش حلقه شده اند را شناسایی کند اما هر بار جواب یکی است دریا .

امید دستهایش را از نقطه ی میانی میز به سمت خودش می کشد دریا در دنیا دستهایش را می گیرد و آرام نوازش می کند . تمام سلولهای پوست امید گیج شده اند گرمایی که خوب می شناختند داشت آنها را می نوازید اما آنها می دانستند که دریا دیگر فقط در رویا های امید جریان دارد اما حالا در دنیا سیگنالهایش را دریافت می کردند .

آدمهای کافه دست می زنند و همگی به آنها تبریک می گویند . بعضی از زنها چیزهایی در گوش دریا می گویند و بعضی از آدمها از پشت میزهایشان دست می زنند .

دریا ! حس دوگانگی مبهمی دارم نیاز به شکسته شدن تمام گلدانهای دنیا توی سرم دارم و اینجا هیچ گلدانی نیست . نمی دانم خواب می بینم یا در واقعیت دنیا به سمت گذشتن زمان حرکت می کنم . نمی فهمم خوشحالم یا ناراحت . همیشه فکر می کردم اگر روزی بیایی اگر دستهایم را بگیری از خوشحالی تمام گلهای شهر را می چینم اما حالا که آمدی علاقه ای به چیدن ندارم .

دریا آرام لب می گشاید .

{ من آمده ام .

{ آمده ای که سر روی ؟

{ آمده ام که بمانم

{ من لیاقت داشتنت را ندارم . برو دریا ، تو قلبت ماورایی است .

دریا در سکوت به چشمهای امید می نگرد . امید ماتش برده سرش را به زیر می اندازد . نمی داند بهترین کاری که می تواند انجام دهد چیست .

دریا آرام لب باز می کند .

{ آمدم پیش تو .

{ تو هیچ وقت نرفتی که حالا خیال برگشتن کنی . آمده ای که بمانی اما ماندنت زمینی است من دریایی ملکوتی می خواهم. من با رویای دریای ملکوتی زمینی ترم . با تو تمام لحظه هایم ابری است تمام روزها بارانی . بارانی لطیف که از بخار دریای چشمانت ابر شده . تو پشت ستاره ها می خوابی و روی ابرها راه می روی که دریایی . من روی زمین قدرت داشتنت را ندارم .

{ من می خواهم بمانم

آدمها آرام از آنها دور می شوند . تمام کافه درگیر حرفهای آنهاست همه با یک هدف مشترک آشتی آنها را می خواهند تا بتوانند در خاطراتشان این لحظه را ثبت کنند و با یادآوری اش غرق لذت شوند .

دریا ! دستهایت مال من نیست نگاهت برای دیدن رویا آفریده شده آنهم در دنیا ، من اما فقط می توانم دنیا را به رویا ببرم و در کیف گذشتن لحظه ها  روزها برایم آسانتر به پایان برسد تا شب به بالش دستور بدهم که نقش تو را بیافریند . بالش را همراه خیال تو در آغوش می گیرم و آرام به خواب می روم تا صبح با بوسه ی تو به آفتاب دریایی ام و آفتاب آدمها سلام کنم . با تو توی این دنیا برای من همه چیز هست اما زیاد ، آنقدر که ظرفیت داشتنش را ندارم .

دختر دستهای امید را می نوازد و به نگاه امید گوش می سپارد انگار اینبار حرفهای امید را از نگاهش می شنود انگار اینبار احساسش را باور دارد انگار آمده است که بماند بدون شرط تا با روحی ملکوتی به آسمان عروج کند . انگار آمده تا آرامش عشق امید را با دنیای آدمها تاخت بزند .

امید هراسان و مات به دریا در دنیا نگاه می کند . آیا می تواند دریا را برای همیشه مال خود کند ؟ آیا می تواند هیچ ناراحتی و اندوهی را به چشمهای دریا نیاورد ؟ می تواند زیر بارش ناگزیر دریا و خیسی متداومش طراوت و شادابی خود را حفظ کند تا دریا  به او تکیه کند ؟

دریا ! نگاهت خستگی شیرینی دارد که تلخی نگاه مرا خنثی می کند ، پوشیدگی موهایت انگار ابری است که خورشید را پنهان کرده و باران خیلی وقت است که قرار به آمدن گذاشته . آیا تو دستهای مرا باور داری ؟

دریا آرام می گوید .

{ من با تمام وجود آمده ام که بمانم .

باران تندی شروع به بارش کرده است . امید دریا ، آدمها و کافه را ترک می کند که ماشین را جلوی کافه بیاورد . در کافه همه خوشحالند همه به دریا تبریک می گویند . همه زمینی اند و باورشان ماورا را نمی فهمد .

در راه امید دستهای دریا را در رویا در دستهایش احساس می کند . دستهای دریا را با کیف خاصی در جیبش فرو می کند . ماشین آبی را روشن می کند و به سمت مقصدی بی انتها می راند .

دختر در کافه به ساعت موبایلش نگاه می کند . موبایل امید خاموش است . آدمها در کافه نگرانند . حتی باران با نگرانی خاصی روی شیشه ها سر می خورد انگار می خواهد از دنیای کافه خبر بگیرد و خودش را از کسانی بداند که امید نگرانی را به چهره اشان هدایت کرده است .

دختر تمام طول کافه را طی می کند ، گاهی می نشیند گاهی عرض کافه را می پیماید اما نگرانی به ریز ترین لایه های وجودی اش هم نفوذ کرده ، تمامش درگیر هجاهای بلندی است که معنی اش را نمی داند . می ترسد ، از اتفاقی که از مخیله اش می گذرد می ترسد .

امید خودش را در جاده ای پر پیچ و خم و کوهستانی می بیند جایی که فکر می کند برای یک فرار بزرگ مناسب است .

دریا ! تو برای من خیلی زیادی من یک زیادی ام که زیادی وجودم رویاست و تو زیادی نیازت درک رویا در دنیاست . لیاقت چشمانت احساس زیباترین نامها در پس زیباترین چهره های ملکوتی است و نام مادی من حتی توان پوشاندن جسم مادی ام را هم ندارد .

دریا ! رویای با تو بودن دستهای مرا گرم کرد ، قلبم پر شد از حس انتظار ، درک انتظار . اما حالا که آمده ای ردی از تردید تمام دستگاه تنفسی ام را از مختل کرده ، حسی از پایان تمام بودنم را می فشرد .

دختر گریه می کند . آدمها نمی دانند باید دریا را آرام کنند یا اشکهای خودشان را پاک کنند . در خانه ی امید کسی تلفن را جواب نمی دهد همه در نگرانی غرقند . از دختر تا آدمها از میز و صندلی تا قهوه ی نیم خورده و سیگار که خیلی نتوانست از مفید بودنش لذت ببرد .

امید به سمت مقصدی که انتظارش را می کشید می راند . پشت شیبی که به پرتگاه ختم می شد می ایستد . هدفش را در ذهنش چند بار مرور می کند و با عزمی استوار و باوری راسخ ماشین را به حرکت در می آورد ، با تمام سرعت حرکت می کند تا با دریای رویاهایش ابدیتی را جاودانه کند .

تقدیم به دریا به مناسبت روز پائیزی میلادش

13/09/1388

بازنویسی 04/10/1388  

 

    

 

|+| نوشته شده توسط شنتیا کوئین در یکشنبه ششم دی 1388  |
 دریا 1
 

بعد از حدود دو سال بازهم نوشتم این داستان زندگی روزمره ی من با کمی تخیله امیدوارم لذت ببرید .

 

زندگی سگی من با دریا

 

وقتی شب خودش را از فاصله ی پرده و پنجره داخل اتاق هل می داد از فرش تشکر می کردم که روی برهنگی سنگها را گرفته است و چشمهای آلوده شب چیزی جز پوشیدگی سنگها نمی بیند . بعد مدارج سپاسگزاری ام را به پتوی قرمز گلدار اعلام می کردم که برهنگی دریا را پوشانده بود و دریا آرام در رویایی دلپذیر با آفتاب هم آغوشی می کرد .

در رویای دریا آفتاب با دستهای لرزانش لباسهای دریا را از تنش بیرون می کشید ، تن برهنه اش را لمس می کرد . این رفتار آرامشی به دریا می داد که تمام وجودش را کیف خاصی احاطه می کرد و فراموشش می شد که ساحل نشینان منتظر موجهای خروشانش نشسته اند .

آفتاب با وجود رسالت بزرگترش آنقدر غرق آغوش دریا می شد که در بی خبری لذت بخشش تمام دریا را با گرمای تنش بخار می کرد . در پلک زدنی تمام دریا با لباس ابر پوشیده می شد . من از ابر تشکر می کردم که برهنگی دریا را می پوشاند چون حتی آفتاب هم لیاقت دیدن پیکر پر لطافت دریا را نداشت .

خارج از رویای دلپذیر دریا ساکنان اتاق با یکدیگر نجوا می کردند ، تمامشان در آغوش هم حرفهای شاعرانه می زدند .

جورابها با تلاش بسیار سنگفرشها خودشان را در آغوش جفتهایشان قرار می دادند . به جورابها حسودی می کردم که هر روز چند ساعت پاهای دریا را در آغوش می گیرند اما آنها با بی سلیقگی خاصی که ناشی از سرشتشان بود یکدیگر را می بوسیدند . آخر مگر می شود پاهای دریا در آغوشت باشد و باز به جفتت وفادار بمانی . آنهم وقتی که ناخن کوچک پای دریا یکی از چشمهایش را کور کرده است .

فرش با صدای لالایی دلنوازش می خواست سنگها را بخواباند . کار هر شبش بود وقتی آنها خوب بخواب می رفتند کم کم از روی آنها خودش را کنار می زد تا تن برهنه شان را سیر نگاه کند . من با خود می گفتم چطور می شود برهنگی کف پای دریا را دید و باز از تن مادی سنگها غرق لذت شد .

تمام ساکنان حس دونفره ای را در تاریکی آن ساعتهای نیمه شب تجربه می کردند جز من که تمام تنهایی ام پر بود از احساسات دونفره ای که با یک سلوک ماورایی به دریا می رسید . به چشمهای دریا ، البته چشمان دریا خارج از ظرفیت من بود ، من بیشتر روی انگشت کوچک پای دریا تمرکز می کردم آنهم انگشت پای چپش که 2 میلی متر از انگشت مشابهش در پای راست کوچک تر بود انگشتی که همیشه با یک لاک بنفش آذین می شد . انگار هیچ رنگی جز بنفش ظرفیت خوابیدن روی ناخن دریا را نداشت .

 از تمام رنگهای دنیا فقط بنفش بود که برایم حس نوستالژیکی را تداعی می کرد چون می توانستم در رویاهای شبانه ام برای خودم تصویر کنمش .

من و دریا تنها جاندارهای اتاق بودیم ، تنها کسانی که برخورد های جسمی و مکانیکی را نمی توانستیم به رویاهای ماورایی و دونفره مان ترجیح دهیم ما می خواستیم نیازهای دونفره مان را تنها در رویا جستجو کنیم . من به رویاهای دریا و شخصیت های رویاهایش حسادت می کردم اما دریا با حسادت کاملا بیگانه بود او در وجود ماورایی اش هیچ کمبودی نداشت ، چیزی در این دنیا وجود نداشت که دریا حسرتش را بکشد .

درست از همان وقت که معنای واژه ی عشق را در کتابهای دریا فهمیدم تعریف دریا را در ذهنم بازسازی کردم . از همان وقت من اولین سگی شدم که می توانست غیر از سیاه و سفید رنگهای دیگری را هم ببیند رنگ بنفش که توان دیدنش را نداشتم اما با تمام وجود درکش می کردم ، من معنای رنگها و نشانه هایی که می داد را می فهمیدم ، رنگهایی که هیچوقت با چشم مادی ام ندیده بودمشان .

واژه ی عشق برایم در رمانی رقم خورد که دریا باصدای بلند می خواند . وقتی به واژه ی عشق رسید صدایش طنین زیبایی یافت مدتی مات شدم تا بلاخره توانستم خودم را در تولدی دوباره بیابم و سرخوشی حاصل از این احساس ماورایی را در تک تک سلولهایم جا دهم . هیچوقت آنقدر خوشحال نبودم چون توانسته بودم احساس ناشناخته ام نسبت به دریا را بیابم .

از آن روز من همیشه انگشت کوچک پای چپ دریا را لیس می زدم و دریا هر بار خم می شد و بدنم را می نواخت ، تک تک سلولهایم برای این نوازش از دستهایش تشکر می کرد . دریا ساعتها برایم حرف می زد . تنهایی معصیت دشواری است که باعث می شود دریا با صدای پر طنین ماورایی و حرفهای آسمانی اش برای یک سگ حرف بزند .

همیشه آرام دم تکان می دادم و گوشهایم را پر می کردم از موسیقی خلسه آور صدایش تا بتوانم تنهایی هایم را با صدا و کلمات دریا آذین ببندم . هر بار آرزو می کردم که دریا هم صدای مرا بشنود ، حرفهایم را بفهمد اما زود آرزویم را پس می گرفتم چون شاید از خانه اخراج می شدم یا دیگر حرفهایش پرده های گوشم را به هیجان نمی آورد و پاره شدن دنیای رویاهایم را قطعی می کرد .

کم کم داشتم زندگی سگی را فراموش می کردم گاهی پارس کردن برایم دشوار می شد ، گاهی توان درست استفاده کردن از دندانهایم را نداشتم . حتی حس بویایی خوبی هم برایم نمانده بود ، چیزهایی که تمام سگها می فهمند را نمی فهمیدم در عوض به چیزی مبتلا شده بودم که هیچ سگی توی این کره خاکی درکش نمی کرد من عشق را یافته بودم و این موهبتی بود که با هیچ پارس کردنی قابل مقایسه نبود .

 تمام آنوقتهایم در خانه پی حرکات دریا می دوید ، به حرفهایش گوش می دادم . وقتی خوشحال بود دم تکان می دادم و وقتی غمگین پوزه ام را روی زمین می مالیدم . با این رفتار سعی می کردم تمام احساساتم را به دریا منتقل کنم .

مادیت دقایق با بی رحمی نقطه ی بزرگی جلوی این خوشی ها گذاشت ، یک شب دریا مرتبا ساعتش را به چشمهای زیبایش نزدیک می کرد . طول و عرض خانه را می پیمود ، رفتارش گواه این بود که منتظر کسی است که من نمی دانستم اما حتی از مخیله ام هم نمی گذشت که مهمان آن شب کلاف رویاهایم را پاره کند .

صدای در بلند شد یک مرد سیاه پوش با قامتی بلند ویک دسته گل بزرگ در دستش وارد خانه شد دریا با مرد دست داد ، مرد دستش را بوسید ، دریا خندید ، معنای خنده اش را خوب فهمیدم . مرد همان کاری را کرده بود که دریا منتظرش بود .

یعنی دریای ماورایی من منتظر بوسیدن دستهایش بود ؟ یعنی نمی توانست تن معطر و لطیفش را به دست بوسه های باد بسپارد . نمی توانست خواهش های دنیایی اش را با آرامش سلوک عوض کند و بعد آنقدر خودش را سرگرم رازهای دنیا کند که تمام مادیتش تبدیل به حجم شود . یک حجم روحانی و ماورایی .

من مدام دمم را تکان می دادم و پوزه ام را به زمین می مالیدم . خوشحال بودم برای دریا و غمگین برای خودم . به پایان دریا فکر می کردم ، پایان ابرها و آغاز برهنگی دریا که طولی نمی کشید اتفاق بیفتد . طولی نمی کشید که آفتاب تمام ابرها را روی دریا ببارد و برهنگی دریا نمایان گردد . تن برهنه ای که فقط فرشته ها ظرفیت دیدنش را داشتند و حتی من به خودم اجازه نمی دادم وقتی که دریا برهنه است خیلی نگاهم  را به کالبدش تحمیل کنم . سریع نگاهم را از تن ظریفش می گرفتم . می ترسیدم معجزه ی اندام دریا انگشت کوچک پای چپش را از من بگیرد .

دریا و مرد شام خوردند ، بعد حرفهای عاشقانه روی مبل شروع شد . من با التماس از مبلها می خواستم کلاف حرفهایشان را پاره کنند اما کاری از دستشان نمی آمد فلسفه ی آنها لمسیدن بود که با کم شدن فاصله شان می اتفاقید . در یک لحظه ی زمینی بهم رسیدند . من فکر می کردم  لزجی  دریا بعد از آنهمه باران ، باز هم نگاه حریص آفتاب را می وجداند یا آفتاب متحقرانه تنش را می خشکاند . دریا و مرد در آغوش هم قفل شده بودند ، داشتند احساس دونفره ای را تجربه می کردند که برای فلسفه ی پایان پذیرشان کافی بود در حالیکه من همچنان به رویای دونفره ام وفادار مانده بودم .

با تمام سرعت سگی ام خودم را به دریا رساندم ، انگشت کوچک پای چپش را لیسیدم اما او با بی رحمی لزجی مرا راند . چنان در آن احساس لحظه ای غرق بود که سرش را هم بسمتم نچرخاند . شومینه توی این لحظات زجر آور تنها پناهگاهی بود که با گرمایش می توانست کمی سرمای از دست دادن دریا را از وجودم بگیرد و من راهی جز سپردن خود به آن نداشتم .

گرمای شومینه تمام سلولهایم را به انزوا می کشاند ، نگاهم خودش را روی برهنگی سنگها خیره می کرد اما برهنگی آنها هیچ هیجانی برایم ایجاد نمی کرد ، چشمهایم نگاهم را به سوی دریا هدایت کرد ، می خواستم با دیدن موج خودم را به فلسفه ی امیدوارانه ی بازگشت بسپارم . اما یکباره تمام باورهایی که توی این سالها ساخته بودم دفن شد . دریا کاملا در آغوش مرد برهنه بود ، برهنگی لزجی که حتی شب هم توان پوشاندنش را نداشت .

تحمل آن فضا را نداشتم برایم غیر ممکن بود که کسی را در برهنگی دریا ببینم . با تمام توانم به سمت حیاط دویدم . صدای دریا بلند شده بود ، تمام سلولهای صدایش بوی لذت را می تصاعاند . نمی دانستم خوشحال باشم یا غمگین . دریا داشت لذت می برد ولی تمام سلولهای مادی ام می خواست مرد باشد ، مردی بلند قامت با یک دسته گل بزرگ تا جای آن مرد آغوش دریا را تصاحب کند . البته اگر این معجزه به وقوع می پیوست با نگاههای مادی ام تن ماورایی دریا را آلوده نمی کردم . فقط خودم را در جای اندکی از آغوشش جای می دادم و تمام باورهای مادی ام را با تن ماورایی دریا غسل می دادم . افسوس که آرزوها حق یک سگ را نمی توانند توی خیالبافی هایشان بدرکند . نگاههای دریا لحظه ای مغزم را نمی رفت ، تمام نگاهش بطور اتوماتیک در ذهنم تجزیه و تحلیل می شد .

دریا به مرد نیاز داشت برای پرکردن آغوشش من مرد نبودم اصلا  نبودم . او به خاسته اش رسیده بود و من توان سپردن رویاهایم به خواسته هایش را نداشتم . توان دیدن تن برهنه اش در خواب زیر روشنایی ماه را نداشتم . چشمهای مرد تمام تنش را با لزجی چندش آوری آلوده کرده بود . تمام تنش آبستن مادیت لحظه ای نوازیدن شده یود .

تصمیمم را بدون اینکه فرصت پشیمانی پیدا کند اجرای کردم . خانه و حیاط را ترک کردم و راهی راهی شدم که نمی دانستم در کجا دفن می شود. در راه هر گلی که می دیدم گاز می گرفتم ، از تمام گلهای دنیا متنفر شده بودم ، گلهایی که همیشه بعد از دریا بیشتر از همه چیز دوستشان داشتم . می خواستم تمام مردهای دنیا را با تمام گلها آتش بزنم ، با تمام وجودم می خواستم مرد باشم ، اما نمی شدم .

 

 

 

چشمهایم را که با خستگی و ناامیدی باز کردم ، انتهای یک کوچه ی بن بست یک ساختمان مخروبه در چشمم بود ، نمی دانستم چطور سرم را اینجا  آوردم ولی به شدت احساس گرسنگی می کردم . توان جوئیدن نداشتم . از طرفی هیچوقت این کار را نکرده بودم ، دریا همیشه بدون تلاش من غذا را توی ظرف مخصوصم کنار شومینه می گذاشت و با لبخند زیبایی غذا خوردنم را تماشا می کرد . نمی دانستم کجای دنیا غذایی برای سیر کردنم پیدا می شود . کمی آنطرف تر یک کیسه پر از استخوان  خوابیده بود . یعنی دقیقا همان چیزی که تمام وجود مادی ام نیازش داشت و ذات ماورایی ام هنوز روی نبود دریا خمیده بود ، مدام با خودش دریا را می کشید که روی تختخواب خوشبختش چشم می گشاید .

خواستم به سمت خوراک مادی ام بروم اما قدرت ماده بودن نداشتم . با رخوت خودم را رساندم . با دندان به سختی کیسه را پاره کردم ، یکی از استخوانها دهانم را فتح کرد هرچه بیشتر تلاش می کردم کمتر موفق به خرد کردنش می شدم . انگار قدرت سگی ام کلید کالبدم را پس داده بود . با استیصال آسمان را اجازه ی خوابیدن در چشمانم می دادم  ناباورانه خودش را آبی کرده بود  آبی بودنش  بعدها به من درکید چون معنای رنگها برای من فقط تعدادی کلمه بود که تا بحال نلمسیده بودمش . این عجیب ترینی بود که دیده بودم ، ما سگها همه چیز را سیاه و سفید می بینیم . .با تلاشی طاقت فرسا دستم خودش را بالا کشید چیزی نگاهم را پر کرد که نمی باوریدم . دستهایم شکل عجیبی شده بود شبیه دستهای دریا  البته کمی بزرگ تر و قوی تر که این طبیعی بود چون لطافت دستهای دریا را فقط ابرها داشتند .

کم کم توانستم به جبر مادی جدیدم عادت کنم ، بلند شدم ، روی دوپا ، نگاهی به خود انداختم . درست می دیدم ؟ باورکردنی نبود ، چیزی شبیه یک خواب اما اگر خواب بود نمی خواستم بیداری مرا به جبر روزمرگی بپیونداند . تمام شواهد به بیداریم رای می داد اما باز باورم نمی شد .

به آرزویم رسیده بودم اما نمی دانستم این معجزه چه برخوردی با روحم می کند . گرسنگی تمام جسمم را گرفته بود و روحم با این معجزه جسارت درخواست خوراکش را یافته بود . به سمت خیابان حرکت کردم راه رفتن با این قالب هنوز برایم عادی نشده بود و مدام زمین می خوردم . طول خیابانها را به طور غریزی طی کردم خیابانهای آشنا کم کم نگاهم را با هرزگی اشغالید . بعد از  جستجویی کوچک خانه دریا جلوی حرکت انسانی ام را گرفت . خسته و گرسنه ایستاده بودم جسم و روحم نیاز به سیری داشت اما باز مستاصل به زمان اجازه ی عبور می دادم .

زنگ به صدا در آمد . باور نمی کردم که روزی بتوانم این زنگ را مترنم کنم اما انگار معجزه هیچ غیر ممکن تعریف شده ای ندارد .

ترس تمام سلولهایم را مشوش کرده بود از اتفاقی که ماهیتش را نمی شناختم می ترسیدم . یعنی دریا مرا می پذیرفت یعنی احساسم را باور می کرد ؟ من رفتارهای انسانی را نمی شناختم ، نمی دانستم می توانم خودم را به دریا و باورهایش ثابت کنم یا اینکه این معجزه به هدر می رفت .

بلاخره در باز شد ، تمام سرخوشی معجزه ی در من دمیده شده به ثانیه ای رنگ سیاهی سگ داری گرفت . مرد بلند قامت اولین چیزی بود که دیدم . لباس زیادی نپوشیده بود و از ظاهر و نگاهش می شد فهمید که از یک هم آغوشی طولانی و ماورایی باز می گردد .

حرفهای زیادی زد که هیچ کدامش را نمی شنیدم ، عصبانی بود . دریا بلاخره آمد ، با چشمهای انسانی زیباتر می نمود . خودش را پشت مرد پنهان می کرد تا برهنگی هایش مرانبینند . او هم کلی حرف می زد که نمی شنیدم انگار کر شده بودم .  نوبت آغاز من بود به حرفیدن ، به حرف شدن . حتی حرفهای خودم را هم نمی شنیدم . انگار گوشهایم نمی توانست صداهای مادی را بشنود صدای خودم ، آن مرد و صدای ماورایی دریا که با نوازش های مکرر آن مرد رنگ ماده گرفته بود .

آنها بهت زده به حرفهایم گوش می دادند . مرد با لبخند به سمت دریا برگشت ، در بسته شد و  با کوله باری از خمیدن ماندم ، تنها کاری که از عهده ام بر می آمد این بود که مدام خودم را کمی به عقب هدایت کنم تا نگاه مادی شده ی دریا را در ذهنم مرور کنم .

این آخرین نگاهی بود که به دریا می انداختم و آخرین نگاه آدمانه ام به دنیا .  از آن به بعد آنی که به سرشت معجزه باوری زمینی می داد با جسمی انسانی روی دو دست و دوپا می دویدم ، صدای سگ در می آوردم و از تکه نانهای خشکی که موجودات زمینی وقتی از خلا خودشان خارج می شدند می انداختند می خوردم .

18/09/1388    

 

|+| نوشته شده توسط شنتیا کوئین در یکشنبه ششم دی 1388  |
 اتفاق هميشه در لحظه مي افتد 1
یکی از گره های بافته شده ی موهاش را باز کرد و روی تخت با لباس نازک حریر سفیدش نشست.منتظر بود، منتظر باز شدن پنجره که آفتاب روی پوستش بتابد، روی گونه اش بجهد و او را ببوسد.

او را بوسید.

من وارد اتاق شدم، حالم هوای جمعه عصری ابری را داشت که می خواست باران بیاید اما آسمان هم مثل من نمی توانست بر بغضش فائق بیاید و ببارد.

من پایم را از لا ی در داخل بردم، پایم به سنگهای روی زمین برخورد کرد، سنگها با صدای خفه شان به من هشدار میدادند. سنگها در اتاقم چیزهایی را دیدند که خودم هیچ وقت ندیدم، سنگها از آرامش از دست داده اشان دنبال یک خشم،یک فراموشی و عصیان بودند، اما چیزی جز سکوت نسیبشان نشده بود،آنها خسته بودند و من تشنه.

             وارد اتاق که شدم بسته ی سیگارمارل بروی قرمزم خودش رو به سمتم کشید، او هم می خواست مرا ِبکشد.

مرا روشن کرد و گیراند، مرا تا ته کشید ودر زیر سیگاری بلوری اتاقم خاموش کرد.

او زیر سیگاری بلوری را برداشت، از آغوش آفتاب خارج شد، یک دستمال کاغذی از روی میز برداشت، زیر سیگاری را که مملو از خاکستر من بود توی سطل زباله ریخت و از اتاق خارج شد. سیگار مارل بروی قرمز سفید شده بود.

 

اين داستان اولين اتفاقي است كه در لحظه افتاد . خيلي پخته نيست ولي هميشه اولي ها نابند . منتظر اتفاقهاي بعدي باشيد ...

|+| نوشته شده توسط شنتیا کوئین در دوشنبه بیست و نهم مهر 1387  |
 دست نوشته های اتفاقی خط خورده
ما همه اتفاقهایی هستیم که در یک لحظه اتفاق افتاده و هیچ ضمانتی و آینده ای نداشتیم . در لحظه زندگی کردیم در لحظه عاشق شدیم و در لحظه هم خواهیم مرد .

سری جدید کارهای من اتفاقهایی است که از لحظات سر خورده و مرا رقم زده در این کارهای جدید اجازه دادم داستانها مرا بنویسند بدون طرح از پیش تعیین شده و ویرایش نهایی .

شما هم در لحظه از رویشان سربخورید تا اتفاقی در لحظه ای کوتاه ما شویم

 

|+| نوشته شده توسط شنتیا کوئین در چهارشنبه هجدهم اردیبهشت 1387  |
 پنجره ها پرنده می خواهند
هر ردپایی به پایم فشار می آورد

                       که رفتنت همیشگی است

رفتنت رفتار پاهایم را

از گذشتن از سنگفرشها                    بیشتر دوست دارد

سلام بازم یه داستان قدیمی می خوام بزارم خیلی وقته زیاد چیزی نمی نویسم

ئذد

                                  تو رو خدا مزاحم نشو  

درشكه با صداي بهم خوردن سنگها زير چرخهايش در زمستان كه اسبهاعرق كرده بودند وارد قبرستان شد.  قبرآماده بود و مرده را به مردشور خانه بردند وآنجا خوب شستندش و خوب كفنش كردند . حاج كريم

اين كفن را از مكه براي زنش آورده بود ولي وقتي دخترش مرد آن را براي او استفاده كردند . قبرستان خلوت بود و من هم ترس تمام وجودم را گرفته بود توي قبرستان در هواي گرگ و ميش جمعه عصر .

جنازه را كه توي قبر گذاشتيم حاج كريم با حرص رويش خاك ريخت من هم ريختم چند تا از مردها هم ريختند. مرد گاريچي به سمت درشكه اش رفت اسبها قدرت حركت كردن نداشتند و توي سرماي زمستان بدجوري عرق كرده بودند . گاريچي شلاقش را چند بار توي هوا به صدا در آورد و بر سر اسبها داد كشيد اما انگار اسبها گوششان بدهكار نبود . من پياده به سمت خارج  قبرستان رفتم  . قبرستان كوچكي بود دست بالا دويست مرده بيشتر نداشت . حاج كريم و زنش سر قبر گريه مي كردند البته حاج كريم سعي مي كرد گريه اش را پنهان كند براي همين دست زنش را گرفت و با زور او را از سر قبر بلند كرد . اصلا نمي خواست آنجا بماند . پيراهن مشكي اش بدجوري خاكي شده بود و بر سر  زنش فرياد مي كشيد .  درست بيرون قبرستـان يــك تلفن عمومي  بود و من از آن زنگ زدم خودش گوشي را برداشت اما جرات نكردم حرف بزنم تلفن را قـطع كردم و شروع كردم در كوچه ها قدم زدن و بـه سمت كوچه شان رفتم حاج كريم وزنش بادوتابچه هاي

ديگرشان به غير ازتهمينه باماشين پژوي نقره اي رنگش رفت و من فهميد م كــه تهمينه در خانـه تنهاست . با حاج كريم سلام و احوالپرسي كردم هواي پائيزي زياد سردي نبود ولي حـاج كريـم پالتوي سيـاهي پوشيده بود با يك پيراهن سفيد. دوباره به سمت همان تلفن عمومي قبلي رفتـم و كارت تلفن را از جيبم در آوردم سيگار پال مالم را به دست چپ دادم و شماره ي خانه ي تهمينه را گرفتم باز هم خودش برداشت خيلي عصباني بود و همين كه گفتم الو گفت“ تو رو خدا مزاحم نشو “. من سيگار از دستم افتاد . تهمينه تلفن را قطع كرده بود من هم قطع كردم ماتم برده بود مردم نگاهم مي كردند در همين حال بودم كه با صداي مرد گاريچي كه بر سر اسبهـا يش فريـاد مي كشيد بــه خودم آمدم گاري از پشتم گذشت و حاج كريم و زنش را ديدم كـه پياده مي رونـد

آنها من را نديدند . وقتي فهميدم تهمينه در قبر تنهاستبه سمت قبرستان رفتم و سر قبرش سير گريه كردم . لباسهاي سياهم بــدجوري خـاكي شده بود .  

    كاملا شب شده بود كه از سر قبر بلند شدم . صداي سگها كه  پارس مي كردند در گـوشم مي پيچيد و من به سمت بيرون قبرستان مي رفتم كه پاي راستم به چيزي گير كرد و با سر روي زمين افتادم .از درد سر و ترس بيهوش شدم و وقتي بهوش آمدم صبح بود و صداي اذان توي قبرستان مي پيچيد برگشتم سر قبر تهمينه قبر خالي بـود تـرسيدم  و نشستم كنـار قبر . از جيبم يـك بسته سيگـار زر در آوردم يكي را روشن كردم . يــك پيرمرد كمي آنـطرف تــر داشت قبـر مي كنــد من سيـگـار مي كشيدم و به او نـگاه مي كردم كه يك لحظه نگاههايمان بهم گره خورد چشمهاش كاسه ي خونبود . بدجوري ترسيده بودم مي خواستم فرار كنم اما قدرت بلند شدن نداشتم . ظهر شد هـواي تـابستاني گرمي بود . من با يكپيراهـن آستين كـوتاه باز هم گرمم بود . هنوز

هم قدرت بلندشدن نداشتم كه صداي اذان ظهردر گوشم پيچيد و من هـم آرام كنار قبر خوابم برد . در خواب تهمينه را مي ديدم كه بخاطر “تورو خدا مزاحم نشو ” معذرت خواهي مي كند .

باصداي اذان مغرب از خواب بيدار شدم صداي برخورد سنگها زير چرخهاي درشكه در گوشم پيچيد اسبها در آن هـواي سرد بـدجوري عرق كرده بودند . ساعت جيبي ام را درآوردم ساعت5:30 بود . مرد گاريچي پياده شد حاج كريم و زنش و چند مردديگر جنازه ي تهمينه را از توي كالسكه بيرون آوردندوبه سمت مرده شورخانه بردند من ترسيدم و بـا تمام نيرويي كه داشتم  از قبرستان فرار كـردم . قبرستـا ن داخل يك  امامزاده واقع  شده بـود . قبرستان خلوت بود اما امامزاده مملواز آدم بود . زنهـا بــا چــادر گلدار و مردها بـا پيراهن سفيد و تسبيحهايي كه در دست داشتند كفشهـايـشان را هــم در دست ديگرمي گرفتندو واردصحن مي شدند .

من فرار كردم . جـلوي امـامـزاده مـاشيـن PK مشكي رنگم پارك بود سوارش شدم سرخيابان فرهاد منتظرم بود اوراكه يك تي شرت صورتي با يك شلوار لي آبي پوشيده  بـود سوار كــردم.در كافي شاپ با دو تا دخترزيبا قرارداشتيم كه خيلي خوش گذشت اما مقطعي بو.د و زود تمام شد .  

  بر كه مي گشتم فرهاد رانندگي مي كرد . داشتيم مي آمديم كه من ازپشت دو تا دختر را ديدم و وقتي ازشان جلو زديم به فرهاد گفتم نگه دار گفتم تهمينــــه است . نــگه داشت و من پياده شدم و به سمتش رفتم و وقتي بهش رسيدم . انگار يك قفل بزرگ روي دهانم بستند و كليدش را هم بهم ندادند هيچ حرفي نزدم او هم حرفي نزد انگار اصلا همديگر را نمي شناسيم .

  شب تــا ساعت 3 در خيابانها قدم مي زدم موبايلم را خاموش كرده بودم و فقط راه مي رفتم و با خودم       مي زدم بعد از مدتها تهمينه را ديده بودم . خوابيدم اما صبح زودتر از هميشه بيدارشدم وازخانه بيرون آمدم محرم بود و در خيابان تعزيه خواني راه انداخته بودند و زنها با چادر سياه و مردها هم بـا پيراهن سياه و تسبيحهايي كه در دست داشتند دورنمايش تعزيه خواني حلقه زده بودند . من بي توجه به تعزيه يك درشكه گرفتم و به بازار رفتم . آنجا حاج كريم را داخل حجله اش ديدم عكس جواني هاش بودبـا يك سبيل بلند و موهاي فر . داخل حجله خرما و حلوا گذاشته بودند و اعلاميــه اش را هــم روي حجله چسبانـده بـودند من هم برايش فاتحه خواندم . مجلس هفتمش فردا بود مسجد محل با قاسم و رستـم رفتيم و وقتـي از مسجد بيرون آمدم تهمينه را ديدم كه او هم از مسجد بيرون مي آمد و بــه سمت سركوچه رفت من هم دنبالش رفتمو هر چه صدايش مي كردم جواب نمي داد ناگهان برگشت و فقط گفت “تو رو خدا مزاحم نشو ” من خشكم زد و او هــم فهميد نـاراحت شدم گفت چند دقيقه بيشتر وقت ندارم زود حرفاتو بزن . سوار ماشين PK من شديمو ده دقيقه با هم بوديم و حــرف زديم قرار شد فكر كند و جواب بدهد . انگار بخاطرمرگ پدرش اصلاناراحت نبودچون مي خنديدهمان خنده هايي كه وقتي مي خنديد روي گونه هايش چال مي افتاد . تهمينه سر كوچه شان پياده شد .

دو روز گذشت در اين مدت ازخانه  بيرون نيامدم موبايلم راهم خاموش كرده بودم تابلاخره وقتش رسيد و تهمينه زنگ زد و گفت “نه ” و وقتي خواستم دليلش رابپرسم گفت “ توروخدا مزاحم نشو ”. ساعت 5بعدازظهر بود هواي پائيزي سردي بود از خانه بيرون آمدم و در خيابان قدم مي زدم كه ناگهان تهمينه را با فرهاد ديدم آنها من را نديدند . مي خنديدندومي رفتندومن احساس مي كردم قوز كرده ام كنار خيابان روي زمين نشستم . اصلا نفهميدم چقدرآنجابودم تاباصداي رستم پريدم. رستم من را با خودش برد سر چاهي كه داشت مي كند او مقني بودوبه كارش هم خيلي وارد بود.

   فرداي آن روز با ماشين PK ام داشتم توي خيابان مي چرخيدم كه باز تهمينه را ديدم اينباربايك پسر غريبه . چيزي نمانده بود تصادف كنم اما زود خودم را جمع و جور كردم .چند وقتي گذشت ومن از تهمينه خبري نداشتم تا اينكه يك روز رستم گفت حاج كريم از كارهاي تهمينه باخبر شده و از ديروز كسي تهمينه را نديده . نگران شدم اما خيلي زود فراموش كردم .به سمت امامزاده رفتم خيلي خلوت بود و من مي ترسيدم داخل بروم عصر شده بود و مي خــواستم سر قبر پدر و مادر فرهاد بروم كه توي قبرستان صداي بهم خوردن سنگها زير چرخهاي درشكه بـه گوشم رسيد . نگاه كردم حاج كريم روي بدنه ي درشكه نشسته بود . يك قبر آماده ديدم كه

حدس زدم بايد مال تهمينه باشد . حـاج كريم جنازه ي تهمينه را از درشكه بيرون آورد و آن را به سمت مرده شور خانه بـــرد . ساعت 5:30 بود صداي اذان در قبرستان پيچيد . اسبهادرآن سرماي زمستان بدجوري عرق كرده بودند من سريع رفتم و داخل قبر آماده خوابيدم . چند دقيقه اي بيشتر طول نكشيــد كه جنازه ي تهمينه را با كفن روي من گذاشتند ديگر توان گفتن “ تو رو خدا مزاحم نشو ”  را نداشت . حاج كريم با حرص روي ما خاك مي ريخت . بعد هم چند دقيقه اي نشست سر قبر گريه كرد و بعد به زور دست زنش را گرفت و از سر قبر بلند كرد و با خود برد .

   فرداي آن روز قبر خالي بود و من و تهمينه تا صبح توي تخت خواب دونفره ي اتــــاقــم عشقبازي مي كرديم .  

                                                       شنتیا کوئین ۳۱ / ۴ / ۱۳۸۵ 

 

|+| نوشته شده توسط شنتیا کوئین در جمعه چهاردهم دی 1386  |
 امشب در هوای گرگها میش ها می خوانند
سلام دوستان عزیز پس از مدتها تنهایی دوباره به سراغتان آمدم شاید تنهاییم را با حضور گرمتان فراموش کنم . این روزها سرم خیلی خیلی شلوغ که نه بیداد است وگرنه به یادتان همیشه نمی توانم نباشم . این روزها بیشتر نمایشنامه و فیلمنامه می نویسم و به شدت درگیر تئاتر و فیلمم ولی یکی از داستانهای قدیمی ام را برایتان میگذارم و امیدوارم با نظراتتون من را یاری کنید .

یکی از ساده ترین داستانهام رو تقدیمتون می کنم چون بقیه طولانی بود .

                                              دختر کوه

یهو دلم ریخت انگار تازه اولین روزی بود که ندا را می دیدم . درست دیروز بود ساعت ۲۹:۷۵ که ساعت سه بار زد که یعنی خیلی دیر شده و هواپیما داشت پرواز می کرد که من با ندا نشستم و یک قهوه خوردیم و ندا برایم طبق معمول فال گرفت . چه آتشی به پا شده بود درست کنار کوه و آن دختر مو بلند روی کوه ایشتاده بود و باد موهایش را در هوا به رقص در می آورد من کنار آتش تازه گرم شده بودم که آتش به رنگ قهوه ای یا شاید سیاه تبدیل شد من توی نور ماه رنگها را خوب تشخیص نمی دهم اما بگیریم قهوه ای چون رنگ قهوه ای را خیلی دوست دارم مخصوصا لباسهای قهوه ای و مخصوصا تن ندا .

آتش با اینکه تغییر رنگ داده بود اما هنوز گرمم می کرد و آن دختر انگار بالای کوه خشکش زده بود و اصلا میل نداشت پایین بیاید شاید هم من باید بالا می رفتم . باران نم نمی شروع به باریدن گرفت و کم کم شدت گرفت موهای دختر می بارید و کم کم داشت زندگی مرا سیاه می کرد و جالب اینجا بود که آتش هم خاموش نمی شد یکباره انگار تازه اولین باری است که کنار آن کوه ایستاده ام ترس تمام وجودم را گرفت همه چیز از حرکت ایستاده بود به غیر از موهای دختر همه چیز به یک رنگ بود قهوه ای به غیر از موهای دختر که سیاه بود . می خواستم داد بزنم می خواستم فرار کنم اما انگار یک چیزی از درون مانعم می شد و من بی حرکت ایستاده بودم موهای دختر جلوی چشمم را سیاه کرده بود احساس می کردم سیاهی تمام زندگی ام را فرا گرفته . باران می آمد من این را با تک تک سلولهای بدنم حس می کردم خیس شده بودم خیس خیس و بعد که باد ملایمی شروع به وزیدن کرد احساس سرمای عجیبی       می کردم و قدرت هیچ چیز را نداشتم .

باد شعله های قهوه ای و بارور آتش را تکان می داد و من همین طور بی حرکت ایستاده بودم و باران همه جا را خیس کرده بود به غیر از دختر انگار روی سر دختر خورشید طلوع کرده بود چون موهای دختر خشک خشک همچنان در باد تکان می خورد . در هیاهوی باد صدا های عجیبی می شنیدم و همین ترسم را بیشتر می کرد در بین هیاهو و صداهای عجیب و غریب صدایی نامفهوم مرا صدا می زد صدایی که اصلا برایم آشنا نبود و عجیب تر این بود که با لحن سوالی اسمم را صدا می زد و می گفت : امید ؟

من توجهی نکردم صدا نزدیک تر شد اما هیچ کس را در آن اطراف نمی دیدم و همین مرا بیشتر می ترساند دختر همچنان موهایش را به سمتم  می فرستاد و احساس می کردم جز سیاهی هیچ چیز دیگری نمی بینم بیشتر دقت کردم که صاحب صدا را پیدا کنم اما این دقت بیشتر فقط باعث شد که بفهمم موهای دختر قهوه ای است و از صاحب صدا هیچ اثری پیدا نکردم . هر چه بیشتر زمان می گذشت بیشتر احساس درماندگی می کردم به ساعتم نگاه کردم ساعت ۳۵:۹۹ بود یعنی آخر زمان یک دقیقه دیگر دنیا نابود می شد و من برای نابودی ام ثانیه شماری می کردم . چقدر دلم برای ندا تنگ شده بود که با آن لباس قهوه ای و کفشهای پاشنه بلندش جلویم برقصد ولی دیگر فایده ای نداشت ۹۸-۹۹-۱۰۰ تمام .

فال گرفتن ندا تمام شد قهوه را روی میز گذاشت و با هم چند دقیقه راجع به فال صحبت کردیم و از کافی شاپ خارج شدیم هوای مطبوعی بود یک هوای پائیزی دلچسب برگها منتظر بودند که زیر پاهای ما خرد شوند . ندا سوار هواپیما شد و من به خانه رفتم و همینکه کلید را داخل قفل چرخاندم باران شروع شد .

                                                                                                                         ۳۱/۵/۱۳۸۵ شنتیا کوئین    

 

|+| نوشته شده توسط شنتیا کوئین در شنبه پانزدهم اردیبهشت 1386  |
 کسی درونم جیغ می زند
سلام دوستان این روزا اصلا حالم خوب نیست وقتی می فهمی مزاحمی بالکل یادت می ره که تو کدوم کوچه بود یا تو کدوم خاطره اون گم شد نمیدونم مثل یه حجم شدم که داره توی یه فضای دو بعدی زندگی می کنی و تمام زندگی ات توی یه فنجون قهوه ی تلخ گیر کرده که کلی شکر توش ریختن ولی هنوزم تلخه و وقتی بیشتر فکر می کنی می بینی اون قهوه همون چشمایی که دیوونت می کنه بهر حال من مزاحمی ام که توی یه فنجون قهوه خلاصه می شم بگذریم ۴ تا داستان دارم یه تریلوژی راجع به خدا و یه تک داستان دیگه که الان اون تک داستان رو می ذارم ...

روز زن رو به همه ی زنهای دنیا تبریک میگم به مادر خودم به فال قهوه ام و به تمام دوستای خانمم و ...

                                  پاکت سیگار در حاشیه ی خیابان 

مرد توی ایستگاه نشسته بود روی چمدانش به شکل نیمکتهای کنار ساحل شنی راه می رفت به سمت دریا و در چشمهای آبی دریا که شکل لنزهای درجه ی یک بود غرق می شد . قطار مدت زیادی بود منتظر مرد در راه مانده بود و هنوز به ایستگاه نرسیده بود که مرد وارد اتاق دریا شد و چمدان شنی اش را روی زمین گذاشت و پالتوی بلند سیاهش خودش را از مرد دور کرد انگار پالتو می دانست که مرد قرار است غرق شود پاکت سیگار با دودهای حلقه شده ی المپیک از جیب مرد به سمت دریا می رفت . دریا آرام ولی پر خروش بود که مرد آتش زد و نفت ریخت در بخاری گوشه ی اتاق تا بسوزد سیگارش و چشمان دریا وای دریا اصلا لنز نبود و اتاقش اصلا متمول نبود و نگاه می کرد به جیب پالتو و پالتو با خشم جیبهایش را که پر از خالی ترین اسکناسهای ممکن بودند را به دریا نشان می داد .                            سرو سرش را داخل اتاق کرد مرد هنوز ایستگاه قطار و چمدان را فراموش کرده بود و قطار خیلی وقت بود که نرسیده بود و جمعیتی انبوه به مرد و دریا و سرو که حالا گردنش کاملا توی اتاق بود نگاه می کردند و دریا بی ریا روی شنها دراز کشید و مرد چمدانش را نیمکت قرار داده بود که پر از شن می شد و خشمگین مرد را تحمل می کرد . پاکت سیگار دیگر تحمل نداشت یک نخ از لایت ترین هایش را روشن کرد و به سمت مرد فرستاد مرد کبریت زد تا خانه ی خیابان را در چشمهای آبی دریا نگاه کند سرو می خواست از مرد جلو بزند و مرد با لباسهای خسته اش اصلا حوصله ی مسابقه را نداشت ولی سرو آتش گرفت و انگار زیادی ادعا کرده بود چون سوخت و دود تمام دریا را گرفت دریا سیاه شد و دیگر مرد خانه ی خیابان را در چشمهایش ندید . صدای اس ام اس موبایل مرد بلند شد موبایل به سمت مرد آمد اما انگار اصلا دوست نداشت در دست مرد قرار بگیرد اما با ترس و لرزیدن فراوان در دست مرد قرار گرفت مرد لرزید دریا ترسید و سرو از خوابی که برای مرد دیده بود پرید .                                                                 اس ام اس مرد می گفت که قطار به ایستگاه دور است لطفا عجله کنید مرد خوابید پالتو عصبانی بود عجله داشت حالا نه برای رفتن بلکه برای رفتن و دریا خیس عرق می شد و عرقهایش شر شر به سمت آسمان می رفت و آسمان شر شر مرد را زیر دوش آب تامین می کرد . خانه ی خیابان آتش گرفت دریا ترسید مرد دلداری اش داد و پالتو از خشم در اتاق راه می رفت . پاکت سیگار اینبار سنگین ترین نخش را بست به مرد که کنترلش کند اما مرد توی قطار بود و صدای جیغ مسافرها نمی گذاشت صدای سرو را بشنود که می گفت دریا موجهای بلندی را حواله ی شنها می کند و شنها از اینکه زیر دریا خوابیده اند عصبانی اند قطار هنوز به ایستگاه نرسیده بود و یکدفعه در چمدان باز شد . چمدان خسته بود پر از شن از همانهایی که زیر دریا خوابیده بودند . دریا توی بغل پالتو آهسته می رقصید و مرد همدم سرو شده بود و هر دو از صداهای جالبی که توی موبایل مرد بود می خندیدند و اینبار اس ام اس می گفت که خانه خیابان کمی آنطرف تر از دریا خانه کرایه کرده و مرد آن خانه را می خواست .                                     معامله که جوش خورد مرد از دریا سیلی محکمی خورد و دریا روی شنها بی ریا می رقصید قطار سوت می کشید و چمدان کمی از ماتیک سفید دریا را درون خودش جا داد و هر چه قدر مرد اصرار می کرد باز نمی شد . پاکت سیگار چیزی برای فرستادن نداشت که مرد کبریت زد تا سرو را به آتش بکشد . دریا عصبانی شد و با یک جزر طولانی از مرد و همه ی وسایل دور شد سرو آتش نمی گرفت ولی در عوض خانه ی جدید خیابان بدجوری توی ذوق می زد انگار یک شکلات را تا نصفه نخوری ولی گاز زده شد مطمئنا کار پالتو بود چون پالتو تنها کسی بود که در دریا غرق شد و مرد در ایستگاه روی نیمکتی نشسته بود قطار همینکه دور شد چمدان مرد متلاشی شد که داخلش پر از سیگارهای لایتی بود که نصفه کشیده شده اند و روی فیلترش ماتیک قرمز یک زن مشخص بود یک زن .

 

                                                                                                                    ۸۵/۴/۱۷      

|+| نوشته شده توسط شنتیا کوئین در جمعه سی ام تیر 1385  |
 بلاخره شکستم
سلام دوستان همیشگی بعد از مدتها به روز شدم البته این قضیه رو به تنبلی نگذارید چند تا داستان دارم که کامل نشده فعلا یک شعر جدید که امیدوارم با نظراتتون اونو بسازید

من      اقلیتی مجازی

که دستهایم در جیبم

دوست دارم

زنی              تنی در            

                       کشیده           انگشتانی        خمیده        پیرزنی

                                                                                            که مادرش بود

و برایم از کنت

پیرهنی             تنیده

دور خودش                      دامنی / به تن

که دستهایش در جیبم

و پیرزنی که زنده نبود

خودش از منی

که دوست دارم

تنی برهنه                دامنی                      و انگشتی خمیده

و پیرزن هیچ وقت مرده نبود

                                     غمی که هیچ وقت ...

- تو از منی ؟

|+| نوشته شده توسط شنتیا کوئین در دوشنبه پانزدهم خرداد 1385  |
 باد از باكرگي هاي درخت سيب مي دزدد

سپيد

 

سرم ليز مي خورد و از بين پاهايم روي كلمات روي زمين قلت مي خورد و كلمات در چشمانم رژه مي روند در يكي از سطرها نوشته " مراقب بچه ها باشيد، بچه ها پشت خانه منتظرند."

سرم كه ليز خورده را جمع مي كنم و حركت مي كنم ، تا خانه ي دختر چند قدم بيشتر نمانده است . گامهايي كه با پاي راست مي گذارم هميشه بلندتر از گاهمهايي است كه با پاي چپ مي گذارم و اين هميشه فكر مرا به خود مشغول مي كند .

از دور پيرمردي با ريشها و موهاي سپيد از روي نوشته هاي هدايت مي گذرد و به سمت من مي آيد و بي مقدمه به من مي گويد پيراهن سپيد خيلي برازنده شماست ، مي خندد و رد   مي شود ، من به پيراهنم نگاه مي كنم پيراهنم خاكستري است و ترس تمام وجودم را فرا مي گيرد .

سرم دوباره ليز مي خورد و از بين پاهايم روي كلمات قلت مي خورد و اينبار نوشته هاي دوراس در چشمم رژه مي روند و من دوباره سرم را جمع مي كنم و حركت مي كنم ، اينبار گامي كه با پاي چپ بر مي دارم را بلندتر بر مي دارم و بعد گام پاي راستم كوتاه تر و وقتي كه نوبت پاي چپ مي شود انگار روي زمين قفل شده باشد حركت نمي كند ، سرم را بالا   مي گيرم دختر پشت پنجره ايستاده به من لبخند مي زند و با موهاي بلند سياهش بازي    مي كند من هم به او لبخند مي زنم و با موهاي كوتاه جوگندمي ام بازي مي كنم . پيرمرد باز از نوشته هاي هدايت به سمتم مي آيد اينبار جوانتر شده و ريشهايش از سپيد كامل به جوگندمي تبديل شده باز هم وقتي به من مي رسد مي گويد پيراهن سپيد خيلي برازنده ي شماست .

من صدايش مي كنم ، از او كمك مي خواهم و او فقط مي خندد و رد مي شود . به دختر نگاه مي كنم ديگر نمي خندد و اينبار اخم كرده و سرش را آرام تكان مي دهد . سرم دوباره ليز مي خورد و پاي چپم را مي بيند كه هيچ حركتي نمي كند ، دوباره سرم را جمع مي كنم و پشت سر دختر را مي بينم كه سايه ي تنومندي افتاده ، دختر ديگر نگاهم نمي كند سرش پائين است و انگار هيچ چاره ي ديگري ندارد مي رود و من دوباره پيرمرد را مي بينم كه اينبار از شعرهاي سپهري به سمتم مي آيد باز هم جوانتر شده ولي اينبار بدون اينكه هيچ حرفي بزند مي خندد و از جلوي من رد مي شود .

سرم ليز مي خورد و از بين پاهايم روي زمين قلت مي خورد و مي بيند كه از زير خانه ي دختر رودي از خون جاري شده سرم را جمع مي كنم ، خون به زير پاهايم مي رسد ، پيرمرد بر روي نوشته هاي كامو نشسته مي خندد و من گريه مي كنم و بعد از چند لحظه پاي چپم حركت مي كند ، پايم را از روي زمين بلند مي كنم زيرش را خون و اشك گرفته ، سرم را ليز مي دهم و اين جمله در چشمانم رژه مي رود " دور از دسترس اطفال نگه داشته شود " سرم را جمع مي كنم و ديگر گريه نمي كنم . پيرمرد از روي نوشته هاي كامو بلند مي شود و به سمت من مي آيد اينبار كاملا جوان شده و همچنان مي خندد .

پيراهن سپيدي را كه در دست دارد به من مي دهد ، آن را مي پوشم و پشت سرش به سمت نوشته هاي هدايت حركت مي كنم .

 

 

 

 

 

 

|+| نوشته شده توسط شنتیا کوئین در سه شنبه هشتم فروردین 1385  |
 من غلام قمرم غير قمر هيچ مگو
سلام همراهان هميشگي سال جديد بر همه ي شما مبارك و پيروز باد . چند تا داستان دارم كه بزودي براتون ميذارم ولي علي الحساب مي خوام يه وبلاگ جديد بهتون معرفي كنم :

ماهنامه اينترنتي بي با نا با مديريت دوستان خوبم وحيد اميني زاده و مهدي پهلوان پور افتتاح شده و در اولين شماره با يك داستان و چند شعر به روزند .

لطفا به اين ماهنامه تخصصي ادبيات هم سري زده و برايشان چراغ بگذاريد ...

آدرس وبلاك در لينكدوني موجود مي باشد  

|+| نوشته شده توسط شنتیا کوئین در یکشنبه ششم فروردین 1385  |
 
 
بالا