این داستان به مناسبت روز پائیزی میلاد دریا نگاشته شده و عاشقانه ترین داستانمه .
تقدیم می کنم به دریا ، دختری که شعر بود ...
تولد دریا در دنیایی زمینی
دریا ! رویاهایم چشمهای بی بدیلت را ، در روزهای برفی خیلی خیلی دوست دارد ، با التماس از آسمان می خواهد که برف ببارد ، در گورستان کنار قبر این همه شاعر ، این همه فروغ و جمعیت زیادی از آدمها . رویاهایم دوست دارد آنقدر ابر بیاورد که سرما به جسم ماورایی ات دعوت شود ، فاصله ی من و تو از اجبار زیبای سرما کم شود ، آنقدر ناچیز که همدیگر را در آغوش بگیریم ، آنوقت من با ارتقایی معنوی می توانم برایت آغوشی دردمندانه باز کنم تا نگاههای هرزه ی آدمها که زیباییت را می آلاید خنثی شود .
بازمرد ردپای نیامدنش را دنبال می کندتا قرارگاهی که هیچوقت دربهایش را باز نمی کند ، قرارگاهی که هیچوقت نمی آید ، قرارگاه مصموم .
مرد پاهای لرزانش را با تمام توان آنقدر روی سنگفرشها می فشرد که تمام خستگی بودنش با آرامش و سکوت سنگفرشها جابجا می شود . او می خواهد آرامش و طراوتش را برای نگاههای دریا بیافریند ، دوست ندارد خستگی رفتارش نگاههای دریا را قطره ای با اندوه آشنا کند .
باران شب پیش بوی خوبی به کوچه های خلوت داده است . کوچه هایی که همیشه ساعت را برای جمعه عصر کوک می کنند تا شاهد قدم زدن های طولانی ، پر طراوت و با دستهایی گره خورده در هم امید و دریا در رویا باشند . آنها تنها کسانی هستند که با تمام جزئیات فخر فروشی امید و دریا به خاکها وسنگها را می بینند .
امید پس از نشان دادن طراوت و آرامشی که از سنگفرشها گرفته بود به دریا خودش را و دریا را جلوی کافه همیشگی می بیند و فکر می کند که ساعتها چرا برای پایان لذت معنوی اش عجله دارند . در را برای دریا باز می کند دریا در رویا دستهای امید را رها می کند و وارد کافه می شود .
مانند همیشه میز چوبی خودش را غرق تشنگی می کند . نوعی عطش که فقط با حرفهای آنها فروکش می کند ، میز چوبی خوشحال است که انتظارهایش پس از یک هفته به پایان می رسد . امید می نشیند بعضی از مشتریان کافه خیره نگاهش می کنند اما بعضی انگار فلسفه ی وجودی اتفاقات را می دانند فقط لبخند می زنند و خودشان را غرق حسی اندوهناک و شیرین می کنند که از تماشای امید و دریا بوجود می آید انگار آنها آمده اند که به این عشق شهادت بدهند . تمام چند نگاه خیره دلیلش این بود که امید قبل از نشستن صندلی روبرویش را برای دریا در رویا عقب کشید .
دریا ! وقتی نگاههای هرزه ی آدمها روی صورتت می ماسد کمی به خستگی هایم افزوده می شود . یعنی تمام لحظه های زندگیمان پر از شلوغی خسته کننده ایست که زیبایی تو باعثش می شود ؟ البته از لذت هم می برم برای انتخابی که کردم انتخابی که شک دارم لیاقتش را داشته باشم .
گارسون برای گرفتن سفارش سر میز آنها می رود ، خیلی گرم و صمیمی با امید خوش و بش می کند .
{ مثل همیشه ؟
{ مثل همیشه به دریا نگاه نکردی . کاش همه ی آدمها مثل تو بودند .
گارسون لبخند می زند هم به امید و هم به صندلی خالی دریا . گارسون هر بار جمعه تمرین می کند که به دریا هم سلام کند اما درست وقتی که سر میز آنها می ایستد یاد دوران گذشته و معشوقه ی خودش می افتد و تمام مرارتهایش بی نتیجه می ماند .
امید با حرارت ، تمام احساسش را جمع می کند و از راه نگاه به دریا تقدیم می کند در رویا .
در کافه کسانی که رفتار امید را نمی شناسند با تعجب با کسانی که رفتارهای او را می شناسند پچ پچ می کنند ، حتی گاهی با صدای بلند حرف می زنند ، بحث می کنند چون قدیمی ها می دانند امید وقتی پیش دریاست هیچ صدایی را به جز صدای رویایی دریا نمی شنود . انگار تمام وجودش را به رویا می برد تا بتواند رویای دریا را جاوید کند و با رویایش چند ساعتی معنای زندگی را بفهمد .
تمام آدمها راجع به قرار هفتگی امید حرف می زنند ، یاد لحظات نوستالژیک زندگی خودشان می افتند و قطره ای اشک در گوشه ی چشمشان می آرامد . آنها هم به رویا سفر می کنند و از تجدید خاطره هایشان غرق لذت می شوند یا با صدای بلند آه می کشند . در این بین چشمان زنی در چند میز آنطرف تر مملو از اشک می شود و تقریبا تمام و کمال صورتش را اشک می خیساند ، چشمهایش روی امید و صندلی خالی می دود و آرام می گرید .
دریا ! امروز وقتی افتخار حضورت رابه ماشینم ارزانی کردی کمی خسته به نظر می رسیدی انگار نگرانی چهره ی دریایی ات را مشوش کرده بود . وقتی درب ماشین را باز کردی تمام بدنم شروع به لرزیدن کرد ، مثل همیشه در جذبه ی حضورت غرق شدم ، در مهربانی نگاهت که در آن سرما عرق را به پیشانی ام دعوت می کرد . نگاهی که می دانستم مال من نیست و حالا برایم غریبه شده . اما من هرچقدر هم وجود ماورایی ات دور می شود باز نمی توانم خودم را به سوی نگاهی مادی و زمینی هدایت کنم . همیشه کمی از نگاهت را در رویای آسمانی ام جریان می دهم .
پس از ده دقیقه که برای امید به اندازه چند پلک زدن گذشت یک قهوه و یک شاتوت گلاسه روی میز قرار گرفت و نگاه متعجب مشتری های تازه وارد بیشتر باز شد . انگار هیچ کس در جبر تنهایی قرار نگرفته بود انگار هیچ کس در آن کافه در رویا غوطه نخورده بود انگار کسی نمی توانست سرشت کلمه ی روزمرگی را در زندگی یک آدم عاشق درک کند .
دریا ! این آدمها نمی توانند کمی مارا به حال خودمان بگذارند ؟ انگار باید چشمهایشان را در چشمهای تا همیشه آبی ات غرق کنند و دوست ندارند بفهمند وقتی عاشقها روبروی هم می نشینند نمی خواهند هیچ نگاهی را با آرامش لحظه های عاشقانه شان تاخت بزنند .
امید کمی از قهوه اش را می نوشد ، سیگاری می گیراند ، در زیر سیگاری می گذارد و خیره به صندلی روبرو که در رویا دریا را با افتخار روی خودش جا می دهد عاشقانه نگاه می کند ، آرام با دریا نجوا می کند طوری که خودش هم صدای کلماتش را نمی شنود ، دریا در رویا دستش را به سمت دستهای او راهنمایی می کند و این برخورد آسمانی در وسط میز اتفاق می افتد اتفاقی نیفتادنی ، اتفاقی که امید نمی تواند باور کند اما در رویا سلولهایش را به دستهای دریا عادت می دهد ، در رویا دست دریا را می نوازد و غرق اضطراب لذت انگیزی می شود که دریا را هم احاطه می کند .
بیشتر مشتریان کافه تمام نگاهشان روی امید و دریا تنظیم شده است ، تمام آدمهای کافه زمان و مکان را فراموش کرده اند و خودشان را به لحظه های زیبای امید و صندلی تقدیم کرده اند .
زن گریان چند میز دورتر تاب نمی آورد و خودش را بالای سر امید می رساند .
دریا ! تنهایی ما هیچوقت آنقدر که باید طولانی نمی شود . این زن چه می خواهد ؟ یعنی می خواهد تنهایی و لحظه های تکرار نشدنی ما را با کلمات زمینی اش بیالاید ؟
زن بالای سر امید می ایستد .
{ آقا ... می تونم بنشینم ؟ .... می خواهم چند دقیقه وقتتان را بگیرم . لطفا .
{ بفرمایید ... ولی لطفا خلاصه ، چون ما فقط هفته ای یک بار همدیگر را می بینیم و زیاد وقت نداریم .
زن با حرکت سر قبول می کند و به سمت صندلی مقابل امید می رود . قصد نشستن می کند که صدای امید بلند می شود .
{ اونجا جای دریاست ...
خودش را با یک نفس عمیق آرام می کند و با لحنی ملایم تر ادامه می دهد .
{ لطفا برای خودتان صندلی بیاورید .
زن پس از آوردن صندلی و نشستن مدتی هیچ کلامی نمی گوید .
دریا ! چرا اینها نمی گذارند در آسمان دریایی نگاهت پرواز کنم ؟ چرا نمی خواهند توی دریای تا همیشه آبی چشمهایت آنقدر شنا کنم که تمام خستگی هایت به پیکر مادی من منتقل شود ، بعد تو پلکهایت را ببندی و شب را به دریایمان دعوت کنی . آه که چقدر شب چشمانت رویایی است .
زن آرام با ترس و دودلی لب باز می کند .
{ همراهتون چه اسمی دارد ؟
{ دریا . چرا از خودش نمی پرسید ؟
زن بعد از کمی مکث جواب می دهد .
{ آخر نمی خواهم دریا را از حس زیبای در کنار شما بودن خارج کنم . از چند وقت پیش همدیگر را می شناسید ؟
{ من همیشه پنج سال می گویم . اما دریا مصرانه می گوید کمتر است . ولی وقتی حساب می کنیم به حرف من می رسیم اما باز هم من هر عددی دریا بگوید تایید می کنم .
{ من به دریای شما حسادت می کنم . عاشق کاملی هستید که توی این دنیای مدرن پیدا نمی شود .
{ آخر توی این دنیای به قول شما مدرن ، به قول من و دریا سر به هوا فقط یک دریا هست و فقط دریاست که لیاقت یک عاشق کامل را دارد که البته من نیستم . دریا بزرگتر از عشق من است .
زن دوباره خیسی اشک را درون چشمهایش و روی گونه اش حس می کند . دیگر هیچ نمی گوید آرام به سمت میزش می رود ، در راه تمام حواسش به امید و صندلی خالی است .
دریا ! دوباره تنها شدیم ، دوباره فرصت داریم حرف بزنیم با نگاههایمان با لبهای ماورایی مان طوری که هیچ غریبه ای دست خورده اش نکند ، انگار دوباره ... تو چرا شاتوت گلاسه ات را نمی خوری . حرف زدن گلویت را می خشکاند و وقتی گلوی دریا خشک باشد تمام زمین از خشکی می ترکد . یعنی نمی شود دریا و خشکی دو کلمه ی متضادند . اما این شاتوت گلاسه شاید گلوی ابر پوشت را بیازارد تو فقط از ابرها عطشت را بر طرف کن تا آرامش باران ذرات وجودت را بهاری کند .
امید از شاتوت گلاسه دریا جرعه ای می نوشد ، سیگار تازه ای می گیراند و باز در زیر سیگاری می گذارد تا این سیگار هم به سرنوشت همتای قبلی اش که مرگ بدون سود زندگی است مبتلا شود .
امید برای دریا حرف می زند حرفهایی که با گوشهای زمینی شنیده نمی شوند . ساعت در دستهایش به او پیام می دهد می گوید که وقت رفتن است ، امید می خواهد در آن لحظه باطری تمام ساعتهای جهان را نابود کند تا هیچ ساعتی گذر زمان را نمایان نکند .
طبق معمول پول را روی میز می گذارد پک محکمی از سیگارش می گیرد و در زیر سیگاری خاموش می کند . از جایش بر می خیزد ، در رویا دست دریا را در دستش می گیرد ، دست دریا را داخل جیبش می کند و دست در دست او از کافه خارج می شود . در با بسته شدن در چشمان عده ای از حاضران کافه کلی سوال بی جواب ایجاد می کند سوالهایی که قوانین مادی نمی توانست جوابی برایش پیدا کند یا حتی درکش کند . کم کم بحثها راجع به امید شروع می شود همه می خواستند با دلایل علمی رفتارهای او را توجیح یا رد کنند اما برای فهمیدن امید نیاز به یک باور ملکوتی بود که در بین مشتریان کافه تقریبا وجود نداشت . زن همچنان گریه می کرد .
دریا ! شاید شمعهایی که به افتخارت می سوختند و از گرمای وجودت خودشان را ذوب می کردند کم بود که نگاهت را از آنها گرفتی شاید گلهای پرپر شده ی سرخ را دوست نداشتی . اما توانایی من بیشتر از این نیست . من تمام توانم گلهای پرپر شده ی سرخ با شمعهای نیم سوخته ایست که دیدی . لیاقت تو اما تمام گلهای سرخ دنیا آنهم با خوشه و تنه و شمعهایی است که هیچوقت کم فروغ و بی فروغ نشود . همیشه بدرخشد ، همیشه در جنگی مسالمت آمیز با آفتاب باشد . آفتابی که روشنایی اش تمام دنیا را روشن می کند جز قلب من چون من برای روشنایی قلبم دریایی یافتم که با هیچ شبی خاموش نمی شود و با هیچ ابری پنهان .
امید تمام هفته انتظار کشید تا جمعه ای دیگر از راه برسد و خودش را به دیدار دریا برساند . هفته ای پر از التهاب و استرس که همیشه با یک پایان خوش در کافه و بعد رساندن دریا تا جلوی منزلش همراه می شود . باز هفته ای دیگر شروع می شود ، دوباره انتظار ، دوباره لج بازی های ساعت که بدون توجه به مدل و مارکش انگار عقربه هایش با طنابی محکم بسته شدند و حرکت نمی کنند .
دریا ! نگاهت روی ماشینها را دوست نداشتم وقتی کنارم بودی دوست داشتم تمام نگاهت مال من باشد ، تمام نگاهت متعلق به عشق باشد . تمام تو را می خواستم و تمام تو متعلق به تمام دنیاست ، بیشتر وجودت متعلق به کسی که من نیستم ، من نمی شوم .
دریا ! وقتی حرفهای سردت را در آن روز بهاری شنیدم تمام مغزم درگیر هجاهای بلندی شد که انگار تمام گوشم را پر می کرد . نمی فهمیدمت . اما حالا با آن قدمهای سنگینت و افتخاری که برای قدم گذاشتن به زمین می دهی حرفهایت را می فهمم ، لیاقت خودم را می فهمم که حتما تو نبودی .
دریا ! پاهایت باید فقط ابرها را نوازش کند تو باید فقط از ابرها عطشت را برطرف کنی . تو ، تمام بودنت ملکوتی است و من یک زمینی فقیرم که با جسارت دوستت دارم .
امید در جمعه ای دیگر با فشار اندکی روی پدال گاز به کافه نزدیک می شود ، قبل از کوچه ای که کافه در انتهایش قرار دارد می ایستد . ساعت مثل همیشه 3:45 است و انتظارهای عاشقانه برای او شیرین و در عین حال عذاب آور است . ثانیه ها هر کدام یک ساعت در ذهن امید می گذرند و او مثل همیشه با هیجان و اضطرابی وصف ناشدنی حرکتشان را تعقیب می کند ، نگاه دریا را در ذهنش مرور می کند لحظه ی رسیدنش را می آفریند لبخندش را که بزرگترین آتش ها را خاموش می کند داخل تصویر می نشیند. دریا می گوید : " باز که تو زود رسیدی "
بعد از 15 دقیقه انتظار که برای امید یک سال گذشت بلاخره عقربه ی ساعت شمار روی 4 آرمید اما صورت دریا دیده نمی شد باز هم دیر کرده بود انگار انتظار ها و نگرانی های امید را نمی شناخت . بعد از 7 دقیقه امید از دور صورت دریا را در رویا تشخیص داد . امید بین صد زن آنهم از فاصله ی 100 متری می توانست دریا را تشخیص دهد آنقدر که دریا را بررسی کرده بود . راه رفتنش ، خندیدن ، ابعاد جسم ماورایی اش ، حالت اندامش ، سرعت قدم گذاشتنش که از نگاه او با روح ماورایی اش هماهنگ بود . از این رو اندام زیبایش فقط توسط فرشته ها اجازه ی شسته شدن داشت و حریر آسمانی تنها پارچه ای بود که پستانهای لطیفش را نمی خراشید ، کفشهایش را فقط می توانست ابر تصور کند .
دریا ! وقتی قدم به قرار عاشقانه ام می گذاری تمام باورهایم رنگ آسمانی می گیرد رنگ آبی زیبایی که آسمان از تو به امانت گرفته است . من جزیی از آسمان می شوم و با یک عروج معنوی آسمان را لمس می کنم . من با تو بالهایی دارم که می تواند تمام کهکشانها را بپیماید .
آنها در رویا بهم می رسند ، دریا با لبخند زیبایی می گوید : " باز که تو زود رسیدی " " البته منم کمی دیر کردم . "
دریا ! آخر ساعتها راحتم نمی گذارند . هر بار که به آنها نگاه می کنم فکر می کنم ساعتها گذشته اما تنها چند ثانیه به تو نزدیک شدم درست به اندازه ی یک پلک زدن ، یک شب در دریای چشمانت که به آمدنی می رود و به رفتنی دوباره می آید . تو همیشه کمی از خستگی هایت را به من هدیه می دهی اما من هیچ ارمغانی برایت ندارم .
امید منتظر اجازه ی دریا می شود . ماشین آبی اش را زیر یک درخت همیشه سبز پارک می کند و بهمراه دریا یک پیاده روی عاشقانه دیگر را در رویا آغاز می کند تا بتواند بهشت را در دنیای آدمها لمس کند . این لحظه ها همیشه آغازی است برای پایانی که خودش هم نمی شناسد یعنی می شناسد ، می داند که دیگر تمام شده ، می داند که دریای ملکوتی دیگر برای او نیست اما دوست دارد دیرتر باور کند سرشت دنیای مادی آدمها را ، که در آن همه چیز بر اساس قوانین اجرا می شود می خواهد بیشتر دریا را در رویا در آغوش بگبرد .
دریا ! چرا دیگر به خانه ام نمی آیی ؟ می ترسی با رفتارهای زمینی ام عشقمان را دست خورده کنم ؟ حق داری من یک عاشق مادی ام و رفتارهای زمینی ام توجیه مادی بودنم است . تو در عرش ملکوتی ات احساسات و نیازهای مادی مرا درک نمی کنی . نیاز بوسیدن ، نیاز در آغوش گرفتن ، نیاز نوازش شدن و نیاز عظیم نوازش کردن و سر بالا کردن از غرور هم آغوشی . هم آغوشی با دریا .
کوچه های خلوت برای احساسات امید می گریند و او نمی فهمد چرا هر جمعه این کوچه های خلوت میزبان باران است ، او می اندیشد به اینکه این همه ابر از کجا می آیند تا روی قدمهای آنها سایه بیندازد و گاه گاهی قطره ای باران لباسهای تمیزشان را خیس کند .
آدمهای کافه اینبار بیشترشان آشنا هستند با رفتارهای رویایی امید . آدمها می خواستند شاهدی برای راز و نیاز عاشقانه ی آنها در رویا باشند تا بتوانند خودشان را در جذبه ی حضور آنها قرار دهند و از این همذات پنداری احساس سر خوشی کنند .
در کافه جای سوزن انداختن نیست ، غیر از میز امید تمام میزها پر است .
باز همان اتفاقهای هر هفته ای تکرار می شود . صندلی ها ، میز ، سیگار ، قهوه ، شاتوت گلاسه و حرفهای عاشقانه امید به محبوبش در رویا و البته کمی هم نگاه متعجب آدمها به امید و صندلی خالی .
دریا ! چشمهایت چشمه های بی بدیل باران ، دستهایت حس نرفتن و زندگی برای دستهای تنهایم و قدرت لمس کردنت آرامشی بیشتر از تمام مخدرهای دنیاست .
دریا ! کاش تمام زندگی رویا بود ، کاش تمام زندگی " تو " بود دستهایت بود این کافه ی خلوت که حالا جمعه هایش شلوغ شده بود کاش می شد تمام ساعتهای دنیا درست توی همین لحظه بایستد آنوقت آیا من از این دنیای پر از قانون بی عشق چیزی می خواستم ؟ تو نگاهت را داده بودی دستهایت را داده بودی . کاش رویا با دنیا جایش را عوض می کرد .
کاش توی یکی از این عصرهای جمعه می مردم تا می توانستم با خیال رویایی ات تمام نبودنم را پر کنم . تمام آرزوهایم رنگ باور بگیرد و من انسان دیگری شوم مثل تو مثل حس بودن با تو .
امروز همه به امید لبخند می زدند و با لبخند نوید اتفاقی بزرگ را به او می دادند . یک نوید بزرگ برای باورهای دنیایی اش باورهای غیر ماورایی اش . تمام مشتریان کافه می دانستند که چه اتفاقی امروز عزم افتادن دارد همه آدمها می دانستند که امروز قرار است باران ببارد .
دریا ! تمام لحظه های بی تو برایم مثل لحظه های انتظار برای توست تمامش دیر ، دور و کور انگار انتظار مرا نمی بینند . انگار تمام ساعتهای دنیا از کار می افتند ولی با تو لحظه ها چقدر زود دیر می شود ، چقدر زود لحظه ی عزیمتت فرا می رسد . با تو دنیا چقدر زود شب می شود . آه که چقدر با تو شب بودن خوب است .
درب کافه باز می شود ، تمام نگاهها غیر از امید روی در ماسیده می شود . امید تمام نگاهش روی صندلی خالی دریا می لغزد ، گاهی با نجوایی سرش به زیر می افتد و بعد از یک پلک زدن نگاهش را به چشمان چوبی صندلی می دوزد .
دختر تمام طول کافه را می پیماید ، صدای پچ پچ زنها تمام گوشهای کافه را پر می کند . دختر بالای سر امید می ایستد و با بی توجهی اش مواجه می شود . او همچنان غرق رویایی است که آن سمت میز نگاهش می کند . رویایی که تا وقتی وجود دارد بودنش به دنیا وصل است . نگاهها ، دستها که در نقطه ی میانی میز بهم گره خورده اند تمام خرده انگیزه هایی است که او را برای پیمودن مسیر زندگی در جاده زنده بودن کمک می کند .
دختر پاهایش را کنار صندلی خالی می رساند ، صندلی را کمی عقب می کشد اما فریاد امید مانند دکمه ی ایست برای دختر او را سر جایش خشک می کند . امید با فریاد به دختر نگاه می کند ، یکباره فریاد در گلویش می خشکد ، ناگهان ماتش می برد و گیج به دختر که هنوز ایستاده نگاه می کند و پس از آن به صندلی که حالا در رویا هم خالی است . نمی داند چه چیز در دنیاست و چه چیز در رویا . پک محکمی به سیگار نصفه اش می رساند و سیگار خوشحال از رسالتی که اینبار انجام داده در زیر سیگاری می آرامد .
دریا نجوا کنان می گوید : " می توانم بنشینم " ؟
امید با حرکت دست اجازه می دهد . لبهایش انگار با نخی نامرئی بهم دوخته شده اند که هیچ نمی گوید .
دریا ! همیشه فکر می کردم وقتی که بیایی ، وقتی که توی دنیای آدمها نفسهایت را برای آرام کردن وجودم بیاوری چقدر حرف دارم برایت . اما هستی ام ! من تمام کتاب های دنیا را نخواندم ، صدای زمینی من برای گوشهای جنس شبنم تو ناخوشایند است . من تمام تشنگی های دنیا را با رویای تو سیراب کردم ولی تو توی این دنیای غریب و جدی اینجایی .
امید همچنان ساکت است . نمی تواند ماهیت سکوتش را با کلمات خشک و رسمی زمین تغییر دهد . دریا جرعه ای شاتوت گلاسه می نوشد ، شاتوت گلاسه خوشحال از ماموریتش روی میز می آرامد . دریا سیگار امید را بر می دارد پکی می زند و در زیر سیگاری می گذارد . حتی سیگار هم حضور دریا را باور نمی کند ، با تمام دقتش سعی می کند لبهایی که دورش حلقه شده اند را شناسایی کند اما هر بار جواب یکی است دریا .
امید دستهایش را از نقطه ی میانی میز به سمت خودش می کشد دریا در دنیا دستهایش را می گیرد و آرام نوازش می کند . تمام سلولهای پوست امید گیج شده اند گرمایی که خوب می شناختند داشت آنها را می نوازید اما آنها می دانستند که دریا دیگر فقط در رویا های امید جریان دارد اما حالا در دنیا سیگنالهایش را دریافت می کردند .
آدمهای کافه دست می زنند و همگی به آنها تبریک می گویند . بعضی از زنها چیزهایی در گوش دریا می گویند و بعضی از آدمها از پشت میزهایشان دست می زنند .
دریا ! حس دوگانگی مبهمی دارم نیاز به شکسته شدن تمام گلدانهای دنیا توی سرم دارم و اینجا هیچ گلدانی نیست . نمی دانم خواب می بینم یا در واقعیت دنیا به سمت گذشتن زمان حرکت می کنم . نمی فهمم خوشحالم یا ناراحت . همیشه فکر می کردم اگر روزی بیایی اگر دستهایم را بگیری از خوشحالی تمام گلهای شهر را می چینم اما حالا که آمدی علاقه ای به چیدن ندارم .
دریا آرام لب می گشاید .
{ من آمده ام .
{ آمده ای که سر روی ؟
{ آمده ام که بمانم
{ من لیاقت داشتنت را ندارم . برو دریا ، تو قلبت ماورایی است .
دریا در سکوت به چشمهای امید می نگرد . امید ماتش برده سرش را به زیر می اندازد . نمی داند بهترین کاری که می تواند انجام دهد چیست .
دریا آرام لب باز می کند .
{ آمدم پیش تو .
{ تو هیچ وقت نرفتی که حالا خیال برگشتن کنی . آمده ای که بمانی اما ماندنت زمینی است من دریایی ملکوتی می خواهم. من با رویای دریای ملکوتی زمینی ترم . با تو تمام لحظه هایم ابری است تمام روزها بارانی . بارانی لطیف که از بخار دریای چشمانت ابر شده . تو پشت ستاره ها می خوابی و روی ابرها راه می روی که دریایی . من روی زمین قدرت داشتنت را ندارم .
{ من می خواهم بمانم
آدمها آرام از آنها دور می شوند . تمام کافه درگیر حرفهای آنهاست همه با یک هدف مشترک آشتی آنها را می خواهند تا بتوانند در خاطراتشان این لحظه را ثبت کنند و با یادآوری اش غرق لذت شوند .
دریا ! دستهایت مال من نیست نگاهت برای دیدن رویا آفریده شده آنهم در دنیا ، من اما فقط می توانم دنیا را به رویا ببرم و در کیف گذشتن لحظه ها روزها برایم آسانتر به پایان برسد تا شب به بالش دستور بدهم که نقش تو را بیافریند . بالش را همراه خیال تو در آغوش می گیرم و آرام به خواب می روم تا صبح با بوسه ی تو به آفتاب دریایی ام و آفتاب آدمها سلام کنم . با تو توی این دنیا برای من همه چیز هست اما زیاد ، آنقدر که ظرفیت داشتنش را ندارم .
دختر دستهای امید را می نوازد و به نگاه امید گوش می سپارد انگار اینبار حرفهای امید را از نگاهش می شنود انگار اینبار احساسش را باور دارد انگار آمده است که بماند بدون شرط تا با روحی ملکوتی به آسمان عروج کند . انگار آمده تا آرامش عشق امید را با دنیای آدمها تاخت بزند .
امید هراسان و مات به دریا در دنیا نگاه می کند . آیا می تواند دریا را برای همیشه مال خود کند ؟ آیا می تواند هیچ ناراحتی و اندوهی را به چشمهای دریا نیاورد ؟ می تواند زیر بارش ناگزیر دریا و خیسی متداومش طراوت و شادابی خود را حفظ کند تا دریا به او تکیه کند ؟
دریا ! نگاهت خستگی شیرینی دارد که تلخی نگاه مرا خنثی می کند ، پوشیدگی موهایت انگار ابری است که خورشید را پنهان کرده و باران خیلی وقت است که قرار به آمدن گذاشته . آیا تو دستهای مرا باور داری ؟
دریا آرام می گوید .
{ من با تمام وجود آمده ام که بمانم .
باران تندی شروع به بارش کرده است . امید دریا ، آدمها و کافه را ترک می کند که ماشین را جلوی کافه بیاورد . در کافه همه خوشحالند همه به دریا تبریک می گویند . همه زمینی اند و باورشان ماورا را نمی فهمد .
در راه امید دستهای دریا را در رویا در دستهایش احساس می کند . دستهای دریا را با کیف خاصی در جیبش فرو می کند . ماشین آبی را روشن می کند و به سمت مقصدی بی انتها می راند .
دختر در کافه به ساعت موبایلش نگاه می کند . موبایل امید خاموش است . آدمها در کافه نگرانند . حتی باران با نگرانی خاصی روی شیشه ها سر می خورد انگار می خواهد از دنیای کافه خبر بگیرد و خودش را از کسانی بداند که امید نگرانی را به چهره اشان هدایت کرده است .
دختر تمام طول کافه را طی می کند ، گاهی می نشیند گاهی عرض کافه را می پیماید اما نگرانی به ریز ترین لایه های وجودی اش هم نفوذ کرده ، تمامش درگیر هجاهای بلندی است که معنی اش را نمی داند . می ترسد ، از اتفاقی که از مخیله اش می گذرد می ترسد .
امید خودش را در جاده ای پر پیچ و خم و کوهستانی می بیند جایی که فکر می کند برای یک فرار بزرگ مناسب است .
دریا ! تو برای من خیلی زیادی من یک زیادی ام که زیادی وجودم رویاست و تو زیادی نیازت درک رویا در دنیاست . لیاقت چشمانت احساس زیباترین نامها در پس زیباترین چهره های ملکوتی است و نام مادی من حتی توان پوشاندن جسم مادی ام را هم ندارد .
دریا ! رویای با تو بودن دستهای مرا گرم کرد ، قلبم پر شد از حس انتظار ، درک انتظار . اما حالا که آمده ای ردی از تردید تمام دستگاه تنفسی ام را از مختل کرده ، حسی از پایان تمام بودنم را می فشرد .
دختر گریه می کند . آدمها نمی دانند باید دریا را آرام کنند یا اشکهای خودشان را پاک کنند . در خانه ی امید کسی تلفن را جواب نمی دهد همه در نگرانی غرقند . از دختر تا آدمها از میز و صندلی تا قهوه ی نیم خورده و سیگار که خیلی نتوانست از مفید بودنش لذت ببرد .
امید به سمت مقصدی که انتظارش را می کشید می راند . پشت شیبی که به پرتگاه ختم می شد می ایستد . هدفش را در ذهنش چند بار مرور می کند و با عزمی استوار و باوری راسخ ماشین را به حرکت در می آورد ، با تمام سرعت حرکت می کند تا با دریای رویاهایش ابدیتی را جاودانه کند .
تقدیم به دریا به مناسبت روز پائیزی میلادش
13/09/1388
بازنویسی 04/10/1388